saman
در کافه تنهایی
من و تو،
بـارهـا “زمان” را، در کافهها و خیابانها، فراموش کرده بودیم.
و حالا “زمان”
داشت از ما، انتقام میگرفت!
[گروس عبدالملکیان]










