خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا صدامو میشنویو جواب نمیدی پس بدون تو از هرچیز وهرکس نامردتری و بی انصاف.آخه چرا باهام بازی میکنی.تو ک دلت نمیادش پس چرا اینجوری میکنی
<<<خدا هنوز منتظرشم که برگرده با این که چند وقته رفته رفتنش داره منو میسوزونه برشگردونش بهم>>>>
گفتم :میری گفت :اره گفتم :منم بیام گفت :جایی که من میرم جای دو نفره نه سه نفر گفتم :برمیگردی فقط خندید اشک توی چشمانم حلقه زد سرمو پایین انداختم دستشو زیره چونم گذاشتو سرمو بالا اورد گفت :میری
در من تنیده راز خیالهای مبهم تو آنجا که حلزونهای لزج لابلای برگهایم میلولند آرام...! منتظر ماندم دستهایت را باز کنی صدایم بزنی انگشتهایت را بلغزانی بر ساقههایم؛ حلزونها را برداری و به کوچه بسپاری منتظر ماندم پر از هیاهوی تکرار ساعت