Mohammad Mahdi
چایت را بنوش... نگران نباش... از گندمزار مـــــــــــــن و تــــــــــــو... مشتی کاه می ماند.. بــــــــرای بــــــــــــــــــادهــــــــا...
♥ نگار ♥
یه روزی پسری باخانوادش دعواش شد و از خانه زد بیرون
رفت خونه یکی از دوستاش یک ماه موند بعد از یک ماه دختری را سرکوچه میبیند و بهش تیکه میندازد
یکی از دوستاش میگه میدونی این کی بود ؟!!!!!!!! میگه نه !! میگه این خواهر همون رفیقت بود که تو یه ماه خونشون بودی عذاب وجدان میگیره میره خونه رفیقش رفیقش داشت مشروب میخورد به رفیقیش میگه ببخشید من سر کوچه به دختری تیکه انداختم ولی نمدونستم خواهرتو بود !
دوستش پیکشو میبره بالا میگه به سلامتی رفیقی که یه ماه خونمون خورد خوابید ولی خواهرمو نشناخت
♥ نگار ♥
ما ز یاران چشم یاری داشتیم ،
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم .
♥ نگار ♥
دختر نمیدانست چه راهی را انتخاب کند... پدرش آخرین حرفش را زده بود..... او باید بین ثروت پدر و عشق بی پول خود ، یکی را انتخاب می کرد. او پسر بی پول را انتخاب کرد.... ولی حالا درمانده و خجالت زده راه خانه پدر را درپیش گرفته. پسر او را بدون ثروت پدر نمی خواست
چاییش ایشالا بپره تو حلقش خفه بشه
1392/04/7 - 15:25