مهسا
روباهى داشت با موبایلى شماره میگرفت زاغه از بالاى درخت گفت: پایین آنتن نمیده بده برات شماره بگیرم!!
روباه تا موبایل رو داد به زاغ راغ گفت: این عوض اون قالب پنیری که کلاس سوم ابتدایى ازم زدی ! بیشعور
ali rad
پشت کدامین لحظه بن بست جا ماندی تا ببینی
مردی اینجا می خواست در تنهایی خویش
آسمانش را با تو قسمت کند؟؟
آخرین ویرایش توسط
nirvana در [1390/12/24 - 23:13]
ronak
شب همتون خوش
آسمون دلتون پر از ستاره....
mah3a
به سلامـــــتی رفتگری که دیشــــــب تمام شهر مهمونِ خونــــــــش بودن!
بدون کوچکترین مراعاتــی خوردن.... ریخـتن... پاشیدن... ســوزوندن... آتیـــــش زدن..
همه کــه رفتن خونه هاشون بدون اینکــــه کسی بفهمه جاروشو دست میگیـره تا صبح تو تنهایی خودش شهرش رو تمیـــیز میکنه !