یافتن پست: #می

مهسا
مهسا
كاش میشد لاغر کنم خیلی لاغر...
بیست کیلو بشم!
ده کیلو بشم!
نه! ... ...
سنگینه براش...
پنج کیلو شم ...


تا دوباره برم رو " پاهای مــامــانم " بخوابم

مادرم دوستت دارم{-41-}{-35-}{-35-}{-35-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:34
+6
saeed
saeed
می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی
بعد از این ، مرگ ، نفسهای مرا می شمرد
فقط از این نگرانم ، که تو تنها بشوی
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:32
+4
saeed
saeed
از سیاره ای دور
دور
دور
با تو حرف می زنم
کجا بردی دل بی صاحب مرا
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:29
+4
مهسا
مهسا
باز هم دلتنگی...

آرام درکنار پنجره نشسته ام

و دل داده ام به صدای باران

.که اشکهایم را زمزمه می کند

داستان دلتنگی بلند است

و فرصتی نمانده برای گفتن

!شاید وقتی دیگر بگویم از تنگی قفس
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:26
+5
saeed
saeed
گلوی آدم را

باید گاهی بتراشند

تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود.

دلتنگی هایی که جایشان نه در دل

که در گلوی آدم است

دلتنگی هایی که می توانند آدم را خفه کنند. . .
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:26
+3
مهسا
مهسا
نقـﺎﺵ ﺑـﺎﺷﯽ! ﭼـﻘﺪﺭ ﻣﯽ ﮔﯿـﺮﯼ..ﺑﯿﺎﯾﯽ ﻭ
ﺻﻔﺤﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﮐﻨﯽ؟ ﺑـﻌـﺪ ﺑـﺮﺍﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﻟﻢ

ﯾـﮏ ﺭﻭﺯ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﺑﮑﺸﯽ ﮐﻪ ﻧــــﻮﺭ ﺁﻓﺘـــﺎﺏ ﺗﺎ ﻣﯿـﺎﻧـﮥ ﺍﺗﺎﻕ ﺁﻣــــﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ...
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻣﻦ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺗــﻢ ﯾﮏ ﺧﻨﺪﻩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻡ

ﻧـﺮﺥِﺧﻨﺪﻩ ﮐﻪ ﮔﺮﺍﻥ ﻧﯿﺴــــﺖ؟؟
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:19
+6
ronak
ronak
چــه زیبــاست وقتـی میفهمـی
کســـــــی زیــر ایـن گنــبد کبــود
انتظــــــارت را میـکشـــــد
چــه شیــــــرین اســـــت
طعـــــــم چنـد کلمــه کــه میگــــــوید :
" کجــایــــــــــی" .....؟
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:18
+3
*elnaz* *
*elnaz* *
خدایا از تو معجزه میخواهم معجزه ای بزرگ در حد خدابودنت تو خود بهتر میدانی ، معجزه ای که اشک شوقم را جاری کند.... ناامید نیستم ...فقط دلتنگم.....
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:17
+1
maryam
maryam
بـرای اتـفـاق هـایی که نـمی افـتـد ...

بـرای دستـی کـه نـگـرفـتم

بـرای اشکـی کـه پـاک نـکـردم

بـرای بـوسـه ای کـه نـبــود

بـرای دوسـتـت دارمـی کـه مـرده بـه دنـیـا آمــد

بــرای مـن کـه وجـودم نـبـودن اسـت

مــرا بـبـخـش ...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:15
+3
ronak
ronak
کبوترمی خندید به اینکه
چرا من هرروز بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم ،
من می گریستم به اینکه حتی کبوتر
هم محبت مرا از سادگی ام میپندارد.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:14
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ