یافتن پست: #می

ronak
ronak
زن لره به شوهرش میگه : همسایه هر روز صبح زنشو بوس می کنه
تو چرا این کارو نمی کنی ؟
شوهرش میگه:آخه من که خوب نمیشناسمش ، شاید به من بوس نده
4 دیدگاه  •   •   •  1390/11/25 - 15:37
+5
sasan pool
sasan pool
طرح آمارگیری خانوار:
مامور آمارگیری -شما چند تا بچه دارین؟
بابام -دو تا
مامور آمارگیری -ولی توشناسنامه که نوشته سه تا
بابام -اونو میگی؟دکورخونست.فقط وقتهایی که اینترنت قطع میشه میره بیرون یه دوری میزنه!...
این دقیقا من و میگه من اون بچه سومی هستم.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/25 - 15:26
+4
ॐ SərViiiN ॐ
ॐ SərViiiN ॐ
میروم تا دره میخانه کمی مست کنم
جرعه بالا بزنم انچه نباید بکنم
انقدر مست کنم که اندوه جهانم برود
استکان روی لبم باشد و جانم برود
برود هر که دلش خواست شکایت بکند
شهر باید به من الکلی عادت بکند
{-35-}{-38-}{-38-}{-38-}{-38-}
دیدگاه  •   •   •  1390/11/25 - 15:24
+6
hadith
hadith
دیروز عزراییل را دیدم
با همان کیف پستچی مآبش
پر از قبض روح
و به سراغ مشترکین می رفت
مصرف عمر من بالا رفته است
خیلی زود نوبت من می شود.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/25 - 15:18
+6
hadith
hadith
خودت را از خانه تفریق کن
و با چمدانت جمع ببند
همین خیابان تو را تا آخر عمر سواری خواهد داد...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/25 - 15:17
+5
hadith
hadith
ببین چه دلخوشی ساده ای همینم بس
که یاد من- به هر اندازه مختصر باشی
چقدر دفترکم رنگ و روح می گیرد
تو درحواشی این متن هم اگر باشی...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/25 - 15:16
+6
hadith
hadith
بامش را نمی دانم اما برفش زیاد است... مرد كارتون خواب سر كوچه ما....
دیدگاه  •   •   •  1390/11/25 - 15:10
+6
sara
sara
فکر کنم اون که اسم ما رو گذاشت جهان سومی تا عدد سه بیشتر نمیتونست بشماره , وگرنه ما این رتبه رو کسب نمیکردیم ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/25 - 15:10
+8
ronak
ronak
این روزها آرامم!

آنقدر که از پریدن پرنده ای غافل ام

ودر هیچ خیابانی گم نمی شوم

این روزها آسان تر از یاد می روم

آسان تر فراموشم می کنند

...می دانم!

اما شکایتی ندارم...

آرامم!

گله ای نیست...انتظاری نیست

اشکی نیست...بهانه ای نیست

این روزها تنها آرامم...

یک وحشی آرام!

آنقدر آرام که به جنون چندین ساله ام شک کرده ام!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/25 - 15:07
+4
ronak
ronak
من آنقدر
امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام
که دیگر هیچ وعده بی سرانجامی
خواب و خیال و آرزوهایم را آشفته نمیکند…
حالا یاد گرفتم که فراموشی...
دوای درد همه نداشتن ها
نخواستن ها
و نیامدن هاست…
یاد گرفتم که از هیچ لبخندی
خیال دوست داشتن به سرم نزند!
یاد گرفتم که بشنوم تا فردا…
و به روی خود نیاورم
که فرداها هیچوقت نمی آیند
دیدگاه  •   •   •  1390/11/25 - 15:06
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ