یافتن پست: #می

محمد
محمد
سگم رو بردم پیش دامپزشک، منشیش میگه سگتون مریضه؟ میگم پـــ ن پـــ خودم هاری گرفتم سگم گفت آشنا داره منو آورد اینجا معالجه کنه.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/17 - 21:54
+1
ebrahim
ebrahim
صدای پای تو که میروی...صدای پای مرگ است که می آید حسین پناهی‬
دیدگاه  •   •   •  1390/11/17 - 21:54
+1
محمد
محمد
تو بانک بودم نوبتم شد رفتم جلو باجه ۷ ،خانمه تقریبا دیگه منو میشناسه انقـــد رفتم بانک گفت:لطفا” شمارتونو بدید…گفتم:شماره نوبتــمو؟ گفت:پـَـَـ نــه پـَـَــــ شماره موبایلتـو! فقط بگما من تک می زنم تو زنگ بزن! شماره نوبتمو بهش دادم یه چکم بهش دادم کــه نقدش کنه. می گه:میخوای نقدش کنی؟ گفتم:پـَـَـ نــه پـَـَــــ اینو دادم واسه این کــه تو شارژ بخری زنگ بزنی
دیدگاه  •   •   •  1390/11/17 - 21:53
+1
محمد
محمد
نصف شب با جیغ از خواب پریدم. به داداشم میگم کابوس دیدم!خواب جن دیدم! می گه:آخیییی تو خواب ترسیدی؟ گفتم:پـَـَــــ نــه پـَـَــــ جنــه ترسید بیدار شدم واسش آب قند درست کنم..!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/17 - 21:53
محمد
محمد
تو بهشت زهرا دنبال قبر یکی می گشتیم. یه ادم خوشحال اومده داره با ما رو سنگ قبرا رو می خونه. بعد میگه دنبال قبر کسی می گردین؟ پ نه پ دستیار عزرائیلم اومدم ببینم کسی زود تر از موقع نمرده باشه
دیدگاه  •   •   •  1390/11/17 - 21:52
+1
محمد
محمد
رفتم بانک وام بگیرم طرف میگه ضامن داری میگم پـَـــ نــه پـَـــ بدون ضامن اومدم الان منفجر میشم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/17 - 21:52
+1
محمد
محمد
پلیس میخواسته ماشین یه نفرو با جرثقیل بلند کنه،صاحبش میاد میگه:میخواین ببرینش؟ پلیسه میگه پ ن پ میخوایم بلند کنیم زیرشو جارو بزنیم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/17 - 21:51
+1
محمد
محمد
تو صف نانوایی من آخرین نفر بودم و جلوم یه خانم وایساده بود بره همین من با یه فاصله باهاش وایساده بودم.یه زن چادری خیلی پررو از راه رسیده میاد جوری به زن جلویی و من میچسبه که نزدیک بود بین من و اون یکی زنه گیر کنه.بش میگم خانوم اینجا صف هستا. میگه ا شما هم تو صف هستید ؟ پ ن پ زنبیل تو هستمو تاحالا اینجا وایساده بودم کسی نوبتت رو نگیره !!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/17 - 21:51
+1
محمد
محمد
از شنا برگشتم میگه چطور بود میگم خسته شدم میگه از شنا؟ میگم پ ن پ خسته شدم بس که دلم دنبال یک بهونه گشت / بس که ترانه خوندم و برگ زمونه برنگشت
دیدگاه  •   •   •  1390/11/17 - 21:50
+1
محمد
محمد
رفتم کتاب فروشی میگم بوف کور دارین؟ میگه کتابشو؟ گفتم : پ ن پ خودشو ، یه فرد خیر پیدا شده که حاضر تمامِ هزینه های درمانشو متقبل شه…..!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/17 - 21:50
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ