یافتن پست: #می

محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
به دوستم میگم من اسفناج با اینکه میدونم خیلی آهن داره ولی اصلا نمی خورم میگه چرا دوست نداری؟ پـَـــ نــه پـَـــ میترسم بخورم توی شکمم زنگ بزنه
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 20:19
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
پسره میگه: با من دوست میشی؟ میگم :نه اهلش نیستم. میگه اهل دوستی نیستی؟ میگم: پـَـــ نــه پـَـــ اهل افغانستان نیستم که اگه با هم دوست شدیم بریم اونجا با هم بگردیم!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 20:19
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
به چینیه گفتم شما هم پ نه پ میگین؟ گفت: چین نه چین گوانگ چوان چن یو سن سان چونگ. والا من که نفهمیدم چی گفت ولی احتمالا یه پـَـــ نــه پـَـــ بهم انداخت!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 20:19
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
بعد از دو ساعت خدافظی با بچه های چت روم ...آخرش یکی از دوستام میگه مهسان داری میری؟؟ پـَـــ نــه پـَـــ طرح گیر آوردن بچه های چت رومه..شما جدی نگیر
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 20:19
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
مامانم خونه نبود به بابام میگم:بابا من گرسنمه. میگه بریم رستوران؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پـَـــ نــه پـَـــ تعارف نکنیا.میخوای من برات قرمه سبزی و فسنجون درست کنم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 20:18
مهسا
مهسا
یک دنیا دوستی ,یک بغل عشق.ویک کلام محبت رو میان این آسمون کبود و ساختمان های سر به فلک کشیده گم کرده ام! چشم ها دیگر نمی خندند...!!! و انگشتها در پی شمارش اسکناس غافل از شبنم و بارانند. بعضی دلها پوسیده اند...!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 20:18
+2
مهسا
مهسا
کوچک باش و عاشق ... که عشق، خود میداند آئین بزرگ دانستنت را / بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسی
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 20:17
+2
elahe
elahe
مرده شور خودت را ببرند با این که می دانی دلم برایت تنگ می شود... با این که می دانی دوستت دارم...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 20:15
+1
elahe
elahe
مرده شور آن همه ناز که از طبعت به ارث برده ایی انگار برای دل من تصویری زیبا تر از خنده های شکلاتی تو نبود رنگ زیبای ساحل در وجودت پیداست کاش در سکوت بین ما لرزشی میشد کاش فاصله نگاه مان به بازدم نفس هایمان میرسید به جایی به نزدیکترین جای این گره
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 20:15
+2
elahe
elahe
تنها نگاه معصومانه پرندگان را بر خویش گرفته است آخ که من پشت پلک هایت چقدر منتظر میماندم تا باز لحظه ایی در نگاهت بنشینم من در پی نگاه تو میدویدم و تو از من دریغ میکردی مرده شور خجالت نگاهت را ببرند که من محو نگاهت می شدم بی اختیار ،با تمام وجود
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 20:15
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ