ronak
نفس نمیکشد هوا، قدم نمیزند زمین،،، سکوت میکند غزل،،،، بدون تو یعنی همین...
ronak
حوصله خواندن ندارم حوصله نوشتن هم ندارم! این همه دلتنگی دیگر نه با خواندن کم می شود،نه نوشتن.. دلم لمس آغوشت را می خواهد؛ فقط همین...
ronak
به درختان جنگل گفتم شما با این عظمت چرا از تکه آهنی به نام تبر می رنجید ؟ گفتند:رنجش ما از تبر نیست از دسته آن است که از جنس خود ماست..............
ronak
برای این دوست داشتنت فکری بکن .... جا نمی شود در من ... !!!
ronak
خواستم بپرسم : چند فروختی؟ یادم آمد گفته بودی: مفت هم گران است. بی معرفت! من همین یك دل را داشتم..
ronak
گفت:سلام! گفتم:سلام! معصومانه گفت:میمانی؟ گفتم:توچطور؟ محکم گفت:همیشه میمانم. ... روزهاگذشت. روزی عزم رفتن کرد...! گفتم:توکه گفته بودی میمانی...؟! گفت:نمیتوانم! قول ماندن به دیگری داده ام......! بایدبروم..............
ronak
من هنوزم... از بازی کلاغ پر.. میترسم! میترسم بگویم "تو"... و آرام بگویی پر!...