یافتن پست: #می

محمد
محمد
نمی آیی...!
ومن همیشه گمان میکنم دلیل تمام دلشوره های غروب این شهر تو هستی
دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 23:57
+6
محمد
محمد
انسان شدن رو همه بلدن
مهم اینه که بتونی انسان بمونی!!!
حالا خیانت رو هم همه میتونن انجام بدن
حتی شده به یک نگاه به نامحرم.
ولی مهم اینه که نخوای خیانت کنی...
ینی اینقد مقام باشی که اگه بخوای هم
خودت به خودت اجازه ندی.
.
به نسلی که از تو خواهد آمد کمی فکر کن
انسان باشیم
دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 23:55
+6
محمد
محمد
این روزها ب جای "شرافت" از انسان ها فقط "شر" و "آفت" می بینی! ...
وقتی کسی اندازه خودت نیست ؛دست ب اندازه خودت نزن...
دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 23:53
+6
محمد
محمد
زندگی مانند کتاب است بعضی فصل ها شاد بعضی فصل ها غمناک و بعضی دیگر هیجان انگیزند با این وجود اگرفصل ها را ورق نزنید هرگز نخواهید فهمید که فصل بعد چگونه است
دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 23:50
+6
melika
melika
اعترافه یکی از بچه ها
اعتراف میکنم راهنمایی که بودم به شدت جو گیر بودم، همسایگیمون یه خانومه بود که تازه از شوهرش طلاق گرفته بود، شوهره هم هر روز میومد و جلو در خونش سر و صدا راه مینداخت، خیلی دلم واسه خانومه میسوخت، یه روز که طرف اومده بود عربده کشی تصمیم گرفتم که برم و جلوش در بیام، رفتم تو کوچه و گفتم آهای چیکارش داری؟ یارو نه نگاه بم انداخت و یه پوزخندی زد و به کارش ادمه داد ، منم سه پیچش شدم ، وقتی دید من بیخیالش نمیشم گفت اصلا تو چیکارشی؟ منم جوگیر، گفتم لعنتی زنمه
دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 20:34
+6
melika
melika

اعتراف میکنم به عنوان 1 مهندس میخواستم دیوار رو سوراخ کنم، شک داشتم که از زیر جایی که میخوام سوراخ کنم سیم برق رد شده باشه، واسه اینکه برق نگیرتم فیوز رو قطع کردم، تازه وقتی دیدم دریل کار نمیکنه کلی غصه خوردم که دریل سوخت !!
دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 20:30
+5
melika
melika
وایساده بودم می خواستم تاکسی بگیرم .
موبایلم و در آوردم ساعت و نگاه کردم .

تاکسی که بوق زد هول شدم و گفتم 10 و 33 دقیقه !
دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 20:27
+5
melika
melika
اعتراف می کنم معلم دوم دبستانم می گفت املا ها رو خودتون بنویسید که من با دوربین مخفیا می بینم کی به حرفام گوش می ده ...ازون روز کار من شده بود گشتن سوراخ سمبه های خونه و سوال های مشکوک از مامان بابام:امروز کی اومد؟ کی رفت؟ به کودوم وسیله ها دست زد؟
بیشترم به دریچه کولر شک داشتم
دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 20:05
+5
melika
melika
اعتراف می کنم یه بار پسر همسایه چهارسالمونو با باباش تو خیابون دیدم گفتم سلام نوید چطوری؟
دیدم بچهه تحویلم نگرفت باباهه خندید
اومدم خونه به مامانم گفتم نوید ماشالا چقد بزرگ شده!
مامان گفت نوید کیه؟
گفتم: پسر آقای ...
گفت اون اسمش پارساست اسم باباش نویده
دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 20:00
+5
melika
melika
می خواهم برگردم به روز های کودکی ان زمان ها که: پدر تنها قهرمان بود عشق تنها در اغوش مادر خلاصه میشد بالا ترین نقطه ی زمین شانه های پدر بود بدترین دشمنانم خواهر و برادر هایم بودند تنها دردم زانو های زخمی ام بودند تنها چیزی که میشکست اسباب بازی هایم بود و.... معنای خداحافظ.تا فردا بود
دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 19:40
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ