یافتن پست: #نمی

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
گراهام بل عزیز تلفنی که زنگ نمی زند نیاز به اختراع نداشت !!

حوصله ات سر رفته بود " چسب قلب " اختراع می کردی ؛

می چسباندیم روی این ترک های قلب صاحب مرده مان

و غصه ی زنگ نخوردن ِ تلفنی که اختراعش کرده ای را

نمی خوردیم...

ساده بگویم گراهام بل عزیـــز !

حال ِ این روزهای مرا ، تــو هم مقصری...
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 12:32
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
نمی دانم چرا هر چه عاشق و عاشق تر می شوم...



ترسوتر و ترسوتر هم می شوم...



شاید دلیلش ترس از روزیست که تو را از دست بدهم...



ترس از زمانیست که برایت بهترین نباشم...



ترس از لحظه ایست که دیگر دوستم نداشته باشی
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 12:30
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
وعشق...
چرابایدعاشق بشیم چراعاشق میشیم؟؟همه میگن اه اه عشق چیه كشكه دوغه چراچون عاشق شدندوسرانجام نیافتنداما دیرنمیگذره كه دوباره دلشون اسیرومیشه وهربارهم بخاطرتجربه داشتن گره این قلاده رامحكم ترمیبندد!وهمه مشكلات عقل ماست وگرنه عشق وجفت یابی درتمام جاندران یكسانه وگاهی درجانوران چنان وفا دارانه است كه اعجاب انگیزه!هروقت ازبودن دركنارهمتایی هیجان زده شدی وقلبت تندزدمیتونه گزینه ونامزدعشق باشه واین قانون طبیعته!اما قانون انسانی دربند زر و جاه شده وگاهی خودسوزی میكنه!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 12:14
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
من عااااااشق زندگی هستم ولی فكركنم اون نامزد داره ، چون حتی یه لبخندهم بهم نمیزنه !
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 12:12
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
آدم وﻗﺘﯽ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﻋﻄﺮ رو ﺑﻮ ﻣﯿﮑﻨﻪ دﯾﮕﻪ ﺷﺎﻣﻪ اش ﺑﻮی ،
ﻋﻄﺮ ﺑﻬﺘﺮ دﯾﮕﻪ ای رو ﺗﺸﺨﯿﺺ ﻧﻤﯿﺪه .
آدﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺻﺪ ﻧﻔﺮ می پره ﻫﻢ دﯾﮕﻪ ﻋﺸﻖُ ﺗﺸﺨﯿﺺ ﻧﻤﯿﺪه!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 12:04
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
از جمله سرگرمیای مامانم اینه که تو خونه بگرده و از این و اون بپرسه اگه اینو نمیخوای بندازم دور …
همین روزاس که بزارتم دم در !
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 12:01
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
کلمات گـــــــــــاهی بار معنایی خود را از دست می دهند

این روزها "دوستت دارم" ها

دیگر قلب کســــــــــی را به تپش وا نمیدارد
...
و گونه کسی را سرخ نمیکند

می گویـــــــــم :

مشکل از دوست داشتن نیست

مشکل از تکـــــــــرار است...
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 11:56
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
اگر عمو زنجیر باف همون اول که بهش گفتن زنجیر منو بافتی میگفت نه, دیگه مجبور نمیشد آخر کار صدای گاو و خروس و سگ از خودش دربیاره ...
ملت فهم ندارن اصن . .
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 11:51
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
زندگیِ من آرام می گذشت. اتفاقی نمی افتاد..! تا این که سکوتی تمامِ وجودم را دگرگون کرد! بی صدا آفتابی شد.. و دستِ مرا گرفت و به راهِ نوشتن کشید! آری سکوت! سکوتی که مشحونِ تحمل هاست.. سکوتی که از دنیا بریده است! کاش نبود.. اما وجودِ من آن را شدیدتر می کند. آی..! ای سکوتی که بی رحمانه مرا غرقِ محبت می کنی! نمی خواهم.. محبت نمی خواهم! آی صدای آشنا!... بد آمدی..چند روزی جرقه زدی رفتی. تماشای تو وقت می خواست گوشِ من پاسخی ندید دلم می خواهد صدایت را بشنوم.. همین!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 11:43
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مرا، رنگ به‌چه‌کار آید، وقتی نمی‌دانم چه‌چیزی را نقاشی کنم.
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 11:41
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ