یافتن پست: #نمی

♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی ...

یکی دیروز و یکی فردا !
دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 16:54
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
عاغا فانتزی من اینه برم تو بستنی مینوس(بستنی فروشی شدیدا با کلاس شهرمون) بعد ببینم مخاطب خاصم با یکی دیگه نشستن دارن لاو میترکونن.بعد من یه نگااااااهی بهش بندازم و بگم "یادم تورو فراموش" وبرم بیرون بعد اون هی دنبالم بدوه منم محل سگ بهش ندم.
اصن نمیدونم من چرا با این جمله اینقدر حال میکنم.
روانیم عایا؟؟؟؟
دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 16:31
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
حد و مرز خود

اگر بداند ساحل !

با ضربه های مداوم موج

عقب نمی راند او را

دریا ...!!



رحمانی (شاهد)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 16:20
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در صدا کردن نام تو
یک «کجایی؟!» پنهان است
یک «کاش می‌بودی»
یک «کاش باشی»
یک «کاش نمی‌رفتی»
من نام تو را
حذف به قرینه‌ی این همه ذلتنگی و پرسش صدا می‌زنم...!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 16:13
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
عاشق اینم که وقتی استاد می پرسه
تا کجا درس دادم؟
همه مثه بـُــز همدیگه رو نگاه می کنن و هیچ کس جوابی نمی ده ...!!!
عاشق این اتحاد و هماهنگیم توو وا نکردن لای جزوه!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 15:34
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دوران ما یه فیلم شو نمیتونستیم جلو بابامون نگاه کنیم ! حتی دیدن دخترایی که پشت شماعی زاده میرقصیدن واسه ما داستان داشت....!
الان یه پسر خاله دهه هشتادی دارم شبکه های ماهواره را قفل کرده باباش نتونه نگاه کنه :|
اینا بچه ان؟ اینا هیولان به خدا:| والــــــــــــــا:))
2 دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 15:29
+5
nanaz
nanaz


دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را...

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با
خودت بکشی‌اش...

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند
خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های

قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود

خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی... به مخ‌زدن به
اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری...

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو
را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما
بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 14:53
+5
nanaz
nanaz
سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
... درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند ز من
و حسابی ببرند…

خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...

چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...

سومی می لرزید...
خوب.. گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را میگشت

تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا

همچنان میلرزید...
پاک تنبل شده ای بچه بد
"به خدا دفتر من گم شده آقا ، همه شاهد هستند"
"ما نوشتیم آقا"

بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا میکرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...

گوشهء صورت او قرمز شد
هق هقی کرد و سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز ، کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد.…
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوبِ ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید...

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش ، و یکی مردِ دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید..

سخت در اندیشه آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما

گفتمش، چی شده آقا رحمان؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمیگشته
به زمین افتاده
بچهء سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو و کنار چشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
میبریمش دکتر
با اجازه آقا...

چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثر گشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودکِ خرد و کوچک
این چنین درس بزرگی میداد
بی کتاب و دفتر...

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار از خود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد ، درس زیبایی را...
که به هنگامهء خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلاً من
عصبانی باشم

با محبت شاید،
گره ای بگشایم


با خشونت هرگز...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 14:38
+5
nanaz
nanaz
در CARLO


تنهایی احساس سردیست که معنای نبودن یا بودن هایی را میدهد که مانند نبودن هستن!!!!
تنهایی درد شدیدیست که تو را تا سر حد مرگ میبرد اما کسی متوجه درد کشیدنت نمیشود!!!
تنهایی اشک های شبانه ای هستند که آرام بخش دل تنگت نمیشوند با اینکه دز بالایی دارند!!!
تنهایی زجه های بلندی هستند که پرده ی گوشت را پاره میکنند اما گوش دیگری شنوای آنها نیست!!
تنهایی سرطانیست که درمانی نداردو با این حال با زجر شیمی درمانی امید واهی میدهند تو را !!
تنهایی درد بی درمانست!!!!!!!!


دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 14:22
+5
nanaz
nanaz
در CARLO
بعضی وقتها سکوت میکنم

چون انقدر رنجیدم که نمی خوام حرف بزنم...

بعضی وقتها سکوت میکنم

چون واقعا حرفی واسه گفتن ندارم...

گاهی سکوت یه اعتراضه...

گاهی هم انتظار...

امابیشتر اوقات سکوت واسه اینه که

هیچ کلمه ای وجود نداره غمی که تو دلته رو توصیف کنه!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 14:11
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ