یافتن پست: #نمی

محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
ماشینه تا شیشه جمع شده. یه نفر اون بغلافتاده پارچه سفید روش کشیدن. یارو داره رد میشه … میگه مرده؟ پـَـَـنــه پـَـَــــ تصادف خستش کرده خوابیده
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/24 - 13:43
gamer
gamer
عشق یعنی قبض موبایلت کسی رو جز مخابرات خوشحال نمیکنه !
دیدگاه  •   •   •  1390/10/24 - 13:39
+1
ronak
ronak
من سکوتم حرف است حرفهایم حرف است خنده هایم حرف است کاش می دانستی می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم کاش میدانستی کاش می فهمیدی کاش و صد کاش نمیترسیدی که مبادا که دلت پیش دلم گیر کند کاش می دانستی چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت در زمانی که برای دردت سینه دلسوزی نیست تازه خواهی فهمید مثل من هرگز نیست... سکوت دردناکترین پاسخ من به بی وفایی های توست!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/24 - 13:15
+5
ronak
ronak
به بـــــند دلت میاویز رخت خاطره ام را ! گرد باد هایِ فراموشی حرمت نمی شناسند.... !
دیدگاه  •   •   •  1390/10/24 - 12:59
+3
ronak
ronak
دلم که می گیرد کودک می شوم ... کفش هایم تا به تا می شوند ... دستانی می خواهم که آرامم کنند ... مهربوونی که به فکر دلتنگی هایم شود ... و گلویی که بغض امانش را نبرد ... بهانه گیر می شوم ... نق می زنم که این را می خواهم .... که آن را می خواهم ... ولی هیچکس نمی داند ؛ که به جز تو هیــــــــچ نمی خواهم ...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/24 - 12:59
+1
مهسا
مهسا
هیچ چیز با گذشت زمان ساده تر نمی شود! فقط ما خسته تر می شویم و پذیرش برایمان آسان تر می شود
دیدگاه  •   •   •  1390/10/24 - 05:14
+3
مهسا
مهسا
نمی دانم چه مرضیست دوست داشتن ... همین که پای ِ کسی به دنیایت باز می شود ، پایت از این دنیا بریده می شود ...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/24 - 04:46
+2
مهسا
مهسا
هرچه میروم ، نمیرسم ! گاهی با خود فکر میکنم نکند من باشم کلاغ آخر قصه ها ...!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/24 - 04:45
+2
عسل ایرانی
عسل ایرانی
می گویند حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی میساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند. پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه! کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: چوب بیاورید! کارگر بیاورید! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر...!!! و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!! مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: بله! درست شد!!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت... کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسیدند ؟! معمار گفت: اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت میکرد و شایعه پا میگرفت، این مناره تا ابد کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم... این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/24 - 03:25
+6
ronak
ronak
اونی که تو لامبورگینی سواره اینقدر حال نمیکنه اینا میکنن
دیدگاه  •   •   •  1390/10/24 - 00:58
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ