در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز نه افتاب
ما بیرون زمان ایستاده ایم
با دشنه تلخی در گرده هایمان
هیچ کس با هیچ کس سخن نمی گوید
که تاریکی به هزار زبان در سخن است
در مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای
و نوبت خویش را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گویند جای هیچ اکراه نیست
بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود
خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است
در گیتی و افلاک به جز تو قمرم نیست با عشق تو شب را به سحر گاه رسانم
بی لذت دیدار تو شب را سحرم نیست