یافتن پست: #ها

korosh
korosh

سلامتي خودتون لايك كنيد.......




سلامتي خانوادهاتون لايك كنيد.......



سلامتي شوهراتون لايك كنيد........


سلامتي زناتون لايك كنيد........



سلامتي همه  كارگران شهرداري لايك كنيد.....



سلامتي اونس كه خيلي دوستش داريد لايك كنيد........



سلامتي همه اوناي كه بهشون ايمان داريد لايك كنيد....



سلامتي همه اوناي كه يجوراي دارند مخلصانه خدمت به خلق ميكنند لايك كنيد.....



سلامتي بغال سر كوچه كه تا نصف شب كل محل را مفتي نگهباني ميده لايك كنيد....




سلامتي زن همسايه كه كل اخبار كوچه را بدون هيچ هزينه اي رد وبدل ميكند لايك كنيد.....




و در اخر سلامتي دل خسته من كه ارزش سلام ندارد لايك كنيد......

 

دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 11:48
+4
roya
roya
در CARLO

گردنم درد مے کنـد


 


از این همــﮧ چیز ڪــﮧ گردن مـن انـداختے


 


دوست داشتنت را


 


بهانــﮧ گیرے هایت را


 


بے توجهے هایت را


 


و در آ خــر رفتنت را.....


دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 11:45
+3
saman
saman
در CARLO

عشق زماني است كه درست مثل روزهاي بچگي روي جدول پياده­رو، راه بروي و بي­دليل بخندي!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 11:32
+4
mina
mina
یکی از خوردنی های همیشگیم غصه س
دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 11:29
+5
mina
mina
ﻣﺸﺘﺮﮎ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻈﺮ ﻣﻦ ، ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺍﺯ ﻃﻌﻨﻪ ﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ !
ﺑﺎﻭﺭ کن ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﮕﻮﯾﯽ که “ﺧﺎﻣﻮﺷﯽ” ﺁﺭﺍﻣﺘﺮ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﯽ ﺁﯾﻢ
دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 11:27
+5
korosh
korosh
دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 11:15
+4
roya
roya
در CARLO
حتما بخون خیلی جالبه
.
.
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد.
مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم

شب را اینجا بمانم؟ »
...
......

رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به

او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند.
...
شب هنگام وقتی مرد می خواست

بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از

راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی

گفتند:

« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم .

چون تو یک راهب نیستی»

مرد با نا امیدی از

آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در

مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند

، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند.. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت

کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید.

صبح فردا پرسید که آن صدا

چیست اما راهبان بازهم گفتند:

« ما نمی توانیم

این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»

این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی

ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم

این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی

چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین

را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :*« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری

که از من خواسته بودید کردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد

است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»

راهبان پاسخ

دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی.

ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم..»

رئیس راهب های

صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در

بود»

مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید

این در را به من بدهید؟»

راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.

پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به

او بدهند..

راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت

در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست کلید کرد .

پشت

آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.

و همینطور پشت هر دری در

دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

در

نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که از در های بی پایان

خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز

کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او

دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.

.....اما من نمی توانم بگویم او چه

چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید .

لطفا به من فحش ندید؛ خودمم دارم دنبال اون کسی که اینو برای من فرستاده میگردم تا حقشو کف دستش بگذارم!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 11:04
+3
saman
saman
در CARLO

سالها آرزو ميكردم سايه­اش بر سرم باشد


كور بودم


او سراسر نور بود سايه نداشت!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 11:02
+4
saman
saman
در CARLO

ميداني چه مي­شود وقتي تمام احساساتت و عشقت را جمع كني و همه را به يك نفر هديه كني...؟ ماية نشاطش باشي و تمام تلاشت شاد نگهداشتن او باشد. اما او بي اعتنا باشد و بي تفاوت. اينچنين است كه لحظه­هاي خاموشي جان مي­گيرد...

دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 10:57
+4
saman
saman
در CARLO

اگر بوي گلي را دوست نداري شاخه هايش را نشكن

دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 10:45
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ