چقد بده دل ب دلش بدی دست به دستش بدی چشم رو چشم قفلشه و..... آخر داستان با یه حرف مزخرف عوضشه حرفی که از رسمو روسومای قدیمی و الکی که موفت نمی عرضه و یا این که تنها کسی بهش... دادی تورو بفروشه بگه همه چی از روی حوس بوده همین
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا صدامو میشنویو جواب نمیدی پس بدون تو از هرچیز وهرکس نامردتری و بی انصاف.آخه چرا باهام بازی میکنی.تو ک دلت نمیادش پس چرا اینجوری میکنی
<<<خدا هنوز منتظرشم که برگرده با این که چند وقته رفته رفتنش داره منو میسوزونه برشگردونش بهم>>>>
در من تنیده راز خیالهای مبهم تو آنجا که حلزونهای لزج لابلای برگهایم میلولند آرام...! منتظر ماندم دستهایت را باز کنی صدایم بزنی انگشتهایت را بلغزانی بر ساقههایم؛ حلزونها را برداری و به کوچه بسپاری منتظر ماندم پر از هیاهوی تکرار ساعت
پـســـر: اعتـمـادتو به مـن ثابت کن ! همان لحظه دخــتــر خـود را عریــان و لخـت مــادر زاد کرد ...
دخـــتـر: حال تـــو اعتـمـادتو به مـن ثـابت کن ! پــسـر: تــمـــام لباس هایش را تنـش کرد ... یـــادمـان باشد وقتـی میگوییم تا آخــرش هستیم ... آخــرش بستن کمربـنـدمان نـبـاشـد !!