یافتن پست: #ها

M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺳﺮﺷﻤﺎﺭﯼ : ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭﻳﻦ؟
ﺯﻥ : ﺳﻪ ﺗﺎ.ﻣﺎﻣﻮﺭ: ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﺸﻮﻧﻪ ؟
ﺯﻥ : ﺳﻪ ﺳﺎﻟﻪ, ﭼﻬﺎﺭﺳﺎﻟﻪ, ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻟﻪ.ﻣﺎﻣﻮﺭ : ﺷﻮﻫﺮﺗﻮﻥ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﺸﻪ ؟
ﺯﻥ : ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﻋﻤﺮﺵ ﺭﻭ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ
ﻣﺎﻣﻮﺭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﻣﺠﺪﺩﺍ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻳﻦ?
ﺯﻥ : ﻧﻪ!ﻣﺎﻣﻮﺭ : ﻭﻟﻲ ﺑﭽﻪﻫﺎﺗﻮﻥ ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻟﻪ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺳﺎﻟﻪ ﻭ ﺳﻪ ﺳﺎﻟﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ،ﻣﮕﻪ ﻧﻤﻴﮕﻴﻦ ﺷﻮﻫﺮﺗﻮﻥ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻩ؟؟ ! ?!
ﺯﻥ : ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻣﺮﺩﻩ, ﺧــــﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻧﻤـــــــﺮﺩﻡ ))))):!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 12:21
+6
sara
sara
هى لعنتى!
بیا باهم بازى کنیم:
تو پاکت های خالی سیگارم را بشمار،
من هم،
“شماره غریبه هاى توى گوشى أت را...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 12:04
+7
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
بهترین دوست داشتن ها اون دوست داشتنایین که وقتی پدر و مادر از بچشون میپرسن چقدر منو دوست داری دستشو تا جایی که میتونه باز میکنه و میگه اینقدر ... {-41-}
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 11:51
+6
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
ما برای رنج کشیدن آفریده شده ایم ولی به دنبال لذت بردن می گردیم باید قبول کنیم تنها راه ادامه دادن لذت بردن از رنج هایی ست که می کشیم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 11:41
+5
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
مناجات یک پسر با خدا:
خدایا این شادی رو از من نگیر
همین طور مهسا و کیمیا و نازی!
مهشیدو که بگیری میمیرم.
یه سیما هم هست پا نمیده,جورش کن،
سمانه هم گوشیش خاموشه،
سپیده جواب اس نمیده،
هاله سر قرار نمیاد،به سحر بگو بیاد چت،
خدایا شکرت مردیم بی جی اف
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 11:28
+2
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
یاد داری كه ز من خنده كنان پرسیدی

چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز؟

چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید

اشگ شوقی كه فرو خفته به چشمان نیاز

چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟

سینه ای سوخته در حسرت یك عشق محال

نگهی گمشده در پرده رؤیائی دور

پیكری ملتهب از خواهش سوزان وصال

چه ره آورد سفر دارم ... ای مایه عمر؟

دیدگانش همه از شوق درون پر آشوب

لب گرمی كه بر آن خفته به امید و نیاز

بوسه ای داغتر از بوسه خورشید جنوب

ای بسا در پی آن هدیه كه زیبنده توست

در دل كوچه و بازار شدم سرگردان

عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هدیه كنم

پیكری را كه در آن شعله كشد شوق نهان

چو در آئینه نگه كردم، دیدم افسوس

جلوه روی مرا هجر تو كاهش بخشید

دست بر دامن خورشید زدم تا بر من

عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید

حالیا ... این منم این آتش جانسوز منم

ای امید دل دیوانه اندوه نواز

بازوان را بگشا تا كه عیانت سازم

چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 11:28
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
هر چند درخت انجیر شکوفه ندهد

     و درخت انگور میوه نیاورد

     هر چند محصول زیتون از بین برود

     و زمینها بایر بمانند

     هر چند گله ها در صحرا بمیرند

     و آغلها از حیوانات خالی شوند

     اما من شاد و خوشحال خواهم بود

     زیرا خداوند نجات دهنده ی من است .

     اوبه من قوت میدهد تا مانند آهو بدوم و از صخره های بلند

     بالا بروم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 11:24
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
كی به پایان برسد درد خدا می‌داند

ماه ساكن شود و سرد خدا می‌داند

در سكوت شب هر كوچه این شهر خراب

گم شود ناله شبگرد خدا می‌داند

مردم شهر همه منتظر یك مردند

چه زمانی رسد آن مرد خدا می‌داند

برگها طعمه بی غیرتی پاییزند

راز این مرثیه زرد خدا می‌داند

خنده غنچه گلها به حقیقت زیباست

شاید این است ره آورد خدا می‌داند
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 11:20
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
من میگم منو شکستن

چشم فانوسمو بستن

تو میگی خدا بزرگه

ماه رو میده به شب من

من میگم آخه دلم بود

اون که افتاده به خاکه

تو میگی سرت سلامت

آینه ها زلال و پاکه

اینه که فاصله ها رو

نمیشه با گریه پر کرد

یکیمون بهار سرخوش

یکیمون پاییز پر درد

من میگم فاصله مرگه

بین دستای تو با من

تو میگی زندگی اینه

حاصل عشق تو با من

من میگم حالا بسوزم

یا که با غصه بسازم

تو میگی فرقی نداره

من که چیزی نمی بازم

من میگم اینجا رو باختی

عمری که رفته نمیاد

تو میگی قصه همین بود

تو یه برگی توی این باد
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 11:13
+4
saman
saman
در CARLO

 یه لشگر از فامیلامون حمله کردن خونمون ، هرچند دقیقه یه بار هم یه چیزیو بچه ها میزنن میشکونن …


 پسرخالم برگشته بهشون میگه بچه ها چیزایی که نمیشکنه رو الکی زمین نندازید !

دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 10:53
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ