یافتن پست: #ها

saman
saman
در CARLO

جوانی از بیکاری رفت باغ وحش پرسید:استخدام دارید؟


یارو گفت مدرک چی داری؟ گفت دیپلم!


یارو گفت یه کاری برات دارم،


حقوقشم خوبه پسره قبول کرد.


یارو گفت :


ما اینجا میمون نداریم میتونی بری توی پوست میمون


تو قفس تا میمون برامون بیاد!


چند روزی گذشت یه روز جمعه که شلوغ شده بود،


پسره توی قفس پشتک وارو میزد


از میله ها بالا پائین میرفت.


جوگیر شد زیادی رفت بالا از اون طرف افتاد تو قفس شیره!


داد زد کمککککککککک


شیره افتاد روش دستشو گذاشت رو دهنش گفت،


آبرو ریزی نکن من لیسانس دارم..!

دیدگاه  •   •   •  1392/04/29 - 12:34
+3
saman
saman
در CARLO

یه سوال از خانم ها دارم….


زشته بخدا…


از سوسک میترسی؟؟


آخه شما تو شکم سوسک جا میشی؟


نه جامیشی؟؟


نه خب بگو میخام بدونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیدگاه  •   •   •  1392/04/29 - 12:29
+3
saman
saman
در CARLO

امروز یه سر رفتم محله قدیممون


همه خونه ها و مغازه ها و آدما رو یه دل سیر نگاه کردم


ولی هیچ حس خاصی بهم دست نداد …


آخه ما هنوزم تو همون محله زندگی میکنیم …:|

دیدگاه  •   •   •  1392/04/29 - 12:17
+4
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


یہ ﺑﭽﻪ ﺩﯾﺪﻡ، ﮐہ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﯾہﻣے ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣے ﮔﻔﺖ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﺎ ﻣن ﺑﺎﺯے ﻧﻤے ﮐﻨہ...
ﺗو ﺩﻟﻢ ﮔﻔﺘﻢ، ﺗﻮ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮ، ببین ﭼہ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎﯾے ﮐہ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻧﻤے ﮐﻨن...


دیدگاه  •   •   •  1392/04/29 - 12:12
+5
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
آخرین ویرایش توسط administrator در [1392/04/29 - 16:55]
48 دیدگاه  •   •   •  1392/04/29 - 12:07
+42
-1
به جاده مینگرم جاده سیاهی که تنها روشناییش کرم هایه شبتاب گلهایه رازقیست گلهایی که بویه عطرشان هر موجودی را تسخیر میکند وبه بند میکشد بندی که با سیاهی انتهای جاده از هم دریده میشود و وحشت وجود درختان بلند نفسکشیدنت را سختر از راه رفتن میکند
واین تکرار زندگیست........
قوقنوس
دیدگاه  •   •   •  1392/04/29 - 12:05 توسط Mobile
+5
alireza
alireza

از خونه همسایه بوی کیک اومد بعد بوی آش رشته اومد

الان هم بوی قرمه سبزی میاد
می خوام برم در بزنم بگم ما به جهنم،

خودتون اسهال میگیرین بدبختا
دیدگاه  •   •   •  1392/04/29 - 12:01
+10
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
در CARLO
3 دیدگاه  •   •   •  1392/04/29 - 11:45
+7
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

باز باران بارید. خیس شد خاطره ها. مرحبا بر دل ابری هوا.چشممان روشن.اشک در بارش باران گم شد. ( گفتی بیا باران را به بیقراری دلها تعارف کنیم چتر به دست گرفتیم و راه افتادیم گفتی دیگر از صدای صاعقه نمی ترسم حالا خوب می دانم این صدای مهیب ‍؛ همان لحن خیس و ساده باران است که گاهی از هیاهوی ابرها خسته می شوند می آیند روی زمین تا کمی گلها را تماشا کنند و اگر هم دستشان رسید از درخت بی سایه ای سیب سکوت بچینند آنوقت از مرگ واژه ها در زمین به آسمان شکایت کند گفتی باران را دوست دارم

دیدگاه  •   •   •  1392/04/29 - 11:38
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

منم ُ نواده ی حوا                      کجاست قدرت چیدن؟! کجاست بال رهایی؟!                کجاست شوق پریدن؟! در این زمین گل آلود                  کجاست عزم دویدن؟! بگو ُحقیقت من کو؟!               در این هزاره ی مغشوش کجاست مستی خیام؟!          کجاست ساقی مدهوش؟! کجاست رندی حافظ؟!             کجاست گرمی آغوش؟! بگو رسالت من چیست؟!         در این زمانه ی سنگین چگونه نغمه بپاشم؟!               بر این جماعت رنگین چگونه گریه نباشم؟!                از این تبسم ننگین کجاست قلب تپیدن؟!              کجاست باور فردا؟! کجاست وسعت دیدن؟           کجاست پاکی دریا؟! کجاست راه رسیدن؟!            کجاست آخر دنیا؟!

دیدگاه  •   •   •  1392/04/29 - 11:28
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ