یافتن پست: #ها

M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
تو یه پاساژ راه میرفتم که یهو خوردم به یه نفر و اونم افتاد زمین
سریع رفتم بلندش کنم و گفتم واقعا عذرخواهی میکنم
وقتی دستشو گرفتم دیدم طرف از این مجسمه های مانکنیاست که جلوی مغازه میذارن اطرافمو که نگاه کردم دیدم یه یارو داره بهم نگاه میکنه و یه لبخند تمسخر هم رو لباشه
بهش گفتم خنده داره؟ خو فکر کردم آدمه
یارو چیزی نگفت خوب که دقت کردم دیدم همونم یه مانکن دیگست :|
1 دیدگاه  •   •   •  1392/02/31 - 14:23
+9
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
دیشب روی یه کاغد نوشتم :
پشه ی عزیز تو چرا نمیمیری ؟
چرا این قرص آبی توی دستگاه روت اثر نداره ؟
چرا اینقدر دیوث میباشی؟
امضاش کردم گذاشتم رو میز تحریر ...
...
صبح پا شدم دیدم با یه خط ریز و قرمزی برام نوشته که :گنده بک عزیز، دستگاه رو بزن تو پیریز خنگول ...
دیوث هم خودتی کصافط...!
امضا: سالار پشه ها
))
دیدگاه  •   •   •  1392/02/31 - 14:11
+7
binam
binam
در CARLO
کنجکاوی

کنجکاوم که بدانم نسبت به احساس من چه حرفی داری
یا بدانم امروز بی من تو چقدر دلتنگی؟
کنجکاوم که نگاهت آیا امروز به خاطراتمان هست؟!
ایا دلت به سر قول و قرارهایمان هنوزم هست؟
کنجکاوم که بدانم سر جاده آیا میگیری سراغم؟
یاکه چشم به شعرهایم میدوزی کنار ع[!]ایم
بس که کمجکاوی بخرچ دادمت هیچ نشد
تو نه عاشقی نه دوست میداری دل من
دیدگاه  •   •   •  1392/02/31 - 14:06
+6
roya
roya
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/02/31 - 13:48
+6
AmiR
AmiR
بچه ها ی خواهش
تورو خدا حرف از ناامیدی نزنبد
حرف از این که عشقتون تر کتون کرده نزنید تورخدا
ازتون خواهش میکنم{-35-}{-35-}{-35-}{-35-}{-35-}{-35-}{-35-}
دیدگاه  •   •   •  1392/02/31 - 13:28
+4
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
آهاى تویى که جاى منو گرفتی!!!

یادت باشه :
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خیلی پاستیل دوست داره ...

هی بهش نگو این کارو کن ؛اون کارو کن, عصبی میشه ....

وقتی مریضه حالشو بپرس دوس داره بدونه نگرانشی ...

چیزی را تكرار نكن بدش میاد , نصیحتش نكنی ی وقتا دوس نداره ....

خسته که باشه صداش دیوونت میكنه یا وقتی از خواب پا میشه ....

.

.

یادت باشه که...

اون همه چیزِ من بود حق ندارى اذیتش کنی ...!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/02/31 - 13:19
+4
henzo_io
henzo_io
به طرف گفتن بدترین لحضه عمرت کی بود؟
.
.
.
.
.
.
.
.
گفت با دختر خالم تو خونه{-15-}{-15-}{-15-}{-15-} تنها بودم
دختر خالم رفت تو اتاق برقو خاموش کرد گفت بیا...
منم لخت شدم رفتم تو یهو چراغا روشن شد
همه گفتن تولدت مبارک :|
1 دیدگاه  •   •   •  1392/02/31 - 13:19
+8
roya
roya
در CARLO
دختر کوچولو وارد مغازه شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت:
مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت:
چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می دی، می تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت می کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار"
دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی شه شما بهم بدین؟"
بقال با تعجب پرسید:
چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می کنه؟
و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!

--------------

داشتم فکر میکردم حواسمون به اندازه یه بچه کوچولو هم جمع نیس که بدونیم و مطمئن باشیم که
مشت خدا از مشت ما بزرگتره!
دیدگاه  •   •   •  1392/02/31 - 13:14
+4
roya
roya
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/02/31 - 09:55
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
بساط کرده ام
و تمام نداشته هایم را
ﺑﻪ ﺣﺮﺍﺝ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ…
بی انصاف چانه نزن
ﺣﺴﺮﺕ ﻫﺎﯾﻢ …
به قیمت عمرم
تمام شده!!
دیدگاه  •   •   •  1392/02/30 - 19:59
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ