یافتن پست: #ها

محمد
محمد
خدایا الودگی دلهای ادما ازحد هشدار گذشته دنیاروچند روز تعطیل نمی کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیدگاه  •   •   •  1391/01/4 - 12:04
+3
ali rad
ali rad
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
دیدگاه  •   •   •  1391/01/4 - 11:29
محمد
محمد
بنی اسراییل ۴۰ سال در بیابان سرگردان بودند.مردها حتی در آن زمان هم مسیر را نمی پرسیدند
دیدگاه  •   •   •  1391/01/4 - 01:29
+5
hadith
hadith
——
آدمها را به اندازه لیاقت آنها دوست بدار
و به اندازه ظرفیت آنها ابراز کن …
دیدگاه  •   •   •  1391/01/4 - 01:19
+5
ashkan
ashkan
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم که ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت کنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينکه يک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني که من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا کني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…{-35-}{-35-}

چشمانش را باز کرد..دکتر بالاي سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دکتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت کنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاکت ديده نميشد. بازش کرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان که اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري که قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين کارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)


قلب

دختر نميتوانست باور کند..اون اين کار
دیدگاه  •   •   •  1391/01/4 - 01:14
+2
ashkan
ashkan
زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري
زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني
مرد جوان: مرا محکم بگير
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟
مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي
سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه
که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد،
يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن
جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و اين است عشق واقعي. عشقي زيبا
دیدگاه  •   •   •  1391/01/4 - 01:11
+2
hadith
hadith
دستم بـه سمـت ِ تلفُـن مـیرود و بـاز می‌گـردد
چـون کودکـی که به او گفته‌اند شیرینـی روی میـز “مــال ِ مهمان‌هـاست”
1 دیدگاه  •   •   •  1391/01/4 - 00:59
+3
محمد
محمد
در عکس
وضعیت مرغ ها بعد از گرانی تخم مرغ !
دیدگاه  •   •   •  1391/01/4 - 00:14
+8
محمد
محمد
لطفا دقت کنین بچه ها

چرا می گویند ” فیلسوف ” و نمی گویند ” گاوسوف ” ؟!

چرا می گویند ” پیراهن ” و نمی گویند ” جوان اهن ” ؟!

چرا می گویند ” اتوبوس ” و نمی گویند ” اتوماچ ” یا ” جاروبوس ” ؟!

چرا می گویند ” خداحافظ ” و نمی گویند ” خداسعدی ” ؟!

چرا می گویند ” اتومبیل ” و نمی گویند ” اتومکُلنگ ” ؟!

چرا می گویند ” ماشین ” و نمی گویند “شماشین ” ؟!

چرا به طراح چنین سوالاتی می گویند ” دیوانه ” و نمی گویند ” غول آنه ” !؟
دیدگاه  •   •   •  1391/01/3 - 23:53
+6
ashkan
ashkan
ماجراهای ترول
دیدگاه  •   •   •  1391/01/3 - 23:53
+1
-3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ