یافتن پست: #ها

mah3a
mah3a
عــادت مي کــنیم به داشتن چيزي و سپس نداشتنش ..
به بودن کسي و سپس به نبودنش ...
تنها عادت مي کنیم..امـــا فــــرامــوش ، نــــه
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 19:06
+4
ebrahim
ebrahim
سلامتی خانم هایی که میخوان پارک دوبل کنن ، روسری لیز میخوره ، شال میافته از سرشون ، دکمه مانتو باز میشه ، دستشون میخوره به برف پاک کن ، اشتباهی میزنن تو ۴ به جا دنده عقب ، آخر سر هم خاموش میکنن
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 19:04
+3
mah3a
mah3a
ز استاد دينى پرسيدم عشق چيست؟ گفت حرام است.
از استاد هندسه پرسيدم عشق چيست؟ گفت نقطه اى كه حول نقطه ى قلب جوان ميگردد.
از استاد تاريخ پرسيدم عشق چيست؟ گفت سقوط سلسله ى قلب جوان.
از استاد زبان پرسيدم عشق چيست؟ گفت همپاي love است.
از استاد ادبيات پرسيدم عشق چيست؟ گفت محبت الهيات است.
از استاد علوم پرسيدم عشق چيست؟ گفت عشق تنها عنصري هست كه بدون اكسيژن مى سوزد.
از استاد رياضي پرسيدم عشق چيست؟ گفت عشق تنها عددى هست كه پايان ندارد.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 18:58
+4
ebrahim
ebrahim
والا ما بچه بودیم همش اون خانوم مجری مهربونه بودا خانوم رضایی!
میگفت: شما... مام میگفتیم: ما؟
میگفت: بعله شما که نزدیک تلویزیون نشستی، یکم برو عقبتر بشین!
مام میرفتیم عقب! بعد میگفت: یکم عقبتر!
آقا مام تا نزدیکیهای در ورودی میرفتیم عقب که نکنه لج کنه کارتون نشون نده..!
یعنی یه همچین اسکولای دوست داشتنی ای بودیم ما..!
.
.
.
واسه شمام اتفاق افتاده بود ؟ :))
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 18:58
+4
mah3a
mah3a
گران ترین هدیه به زن توجه است

توجــــــــهی مداوم
.
.
5 دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 18:51
+5
☺SAEED☻
☺SAEED☻
گفتم ای جنگل پیر!تازگیها چه خبر؟پوز خندی زد و گفت:هیچ"جز کابوس تبر.....
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 18:48
+3
mah3a
mah3a
وحشت از عشق که نه ، ترسم از فاصله هاست
وحشت از غصه که نه ، ترسم از خاتمه هاست
ترس بیهوده ندارم ، صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست
کوله باری پر از هیچ ، که بر شانه ماست
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 18:47
+3
sasan pool
sasan pool
سلام دوستان سلام عزیزان همه اینجال جم شدین تا پست ها هنرمند مردمی و ورزشکارتون (من) ببینید پس منتظرتون نمیزارم و پست هامو شروع میکنم.{-33-}{-33-}{-33-}{-33-}{-33-}{-33-}{-33-}{-33-}{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}اعتماد به نفس داشتی خدا بود!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 18:39
+5
mah3a
mah3a
من کور هستم لطفا کمک کنید ...

روزی مرد کوری روی پله‌ های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:

من کور هستم لطفا کمک کنید.

روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت. نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.
او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آن روز، روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور صدای قدمهای خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم. سپس با لبخندی متن تابلو را برای پیرمرد خواند:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید
بهترینها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 16:30
+6
mah3a
mah3a
متاسف شدم وقتی ، مردی مرد ، هنگامی که زنش را ، در حال زنا دید!

متاسف شدم وقتی ، زنی ، شوهرش را دوست نداشت ، اما بچه دار شد !

متاسف شدم وقتی ، زنی ، شوهرش را دوست نداشت ، ولی به خاطر بچه هایش ماند!

متاسف شدم وقتی ،پسری، معشوقش را به خاطر پول ، از دست داد !

متاسف شدم وقتی،دختر، به خاطر شهوت نامردان باکرگیش را ،از دست داد!

متاسف شدم وقتی ، مردی ، ناموسش را ، به خاطر مواد ،به حراج گذاشت !

متاسف شدم وقتی ، جوانی ، ایمانش را بخاطر پول ، از دست داد!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 16:27
+7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ