یافتن پست: #ها

saeed
saeed
با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکان موجهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیف آفتابی !
ای کبود ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور !
ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
ای غم مبهم !
ای ...
نمیدانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش ... !
نه جز اینم ارزویی نیست :

هر چه هستی باش !
اما .... باش !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 00:51
+4
عسل ایرانی
عسل ایرانی
دیشب مثه بچه آدم دراز کشیده بودم جلو تلویزیون داشتم فیلم بـــِزَن بــــِزَن میدیدم ....
یهو بابام اومـــد یدونه محکم زد تو ســـرَم : 0
میگم خو برا چی میزنی ؟؟؟
میگه : میخواستم احساس کنی جـلوی اِل سی دی سه بعدی خوابیدی :-/

... خداییش ماجراها دارم با این بابام : )
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 00:40
+5
benyamin
benyamin
آنقدر تو شعرا گفتن و میگن :” ای ساربان ! آهسته ران…” انگار که شترها با سرعت ۱۸۰ تا می رفتن…..!!!{-33-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 00:40
+6
ronak
ronak
برایت رویاهایی آرزو می‏کنم تمام نشدنی
و آرزوهایی پرشور
که از میانشان چندتایی برآورده شود.
برایت آرزو می‏کنم که دوست داشته باشی
آنچه را که باید دوست بداری
و فراموش کنی
آنچه را که باید فراموش کنی.
برایت شوق آرزو می‏کنم. آرامش آرزو می‏کنم.
برایت آرزو می‏کنم که با آواز پرندگان بیدار شوی
و با خنده‏ی کودکان.
برایت آرزو می‏کنم دوام بیاوری
در رکود، بی‏تفاوتی و ناپاکی روزگار.
بخصوص برایت آرزو می‏کنم که خودت باشی بایه دنیاااااااااامهربونی...........
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 00:36
+8
saeed
saeed
تو آدم من حوا... سیبی در میان ما باشد یا نه؟ کنار تو در آغوش تو بهشت جاریست.... سیب لازم نیست طعمبوسه هایت کافیست {-49-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 00:35
+4
عسل ایرانی
عسل ایرانی
من زندگیمو باختم حاج آقا !
منو از حبس می ترسونی؟
برو از خدا بترس !...


(دیالوگ به یاد ماندنی شهاب حسینی در جدائی نادر از سیمین)
3 دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 00:28
+6
ronak
ronak
خم شد کمرم زیر هجوم غم ها
از دست خداحافظ و من رفتن ها
انگار که یک چراغ قرمز بودم
بدجور دلم گرفته از آدم ها..!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 00:17
+9
ronak
ronak
آنقدر پیش این و آن از خوبی های نداشته اش گفتم که...
وقتی سراغش را میگیرند،شرم دارم بگویم تنهایم گذاشت...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/11 - 00:02
+8
reza
reza
من اومدم بچها
میگ میگ
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/10 - 23:56
+2
ali rad
ali rad
وقتى خیس از باران به خانه رسیدم، برادرم گفت: چرا چترى با خود نمیبرى؟ خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردى؟ پدرم با عصبانیت گفت: فقط وقتى سرما خوردى، متوجه خواهى شد. اما مادرم، در حالى که موهاى مرا خشک می کرد گفت: بارانی بی موقع! این است مادر!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/10 - 23:35
+7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ