یافتن پست: #ها

مهسا
مهسا
قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را و تازه فهمیدم چه شکوهی دارد… ایستادن بر روی دو پا آن لحظه که…به زمین خوردم!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/1 - 16:52
+2
امید
امید
براي آمدنت مادر ، خانه را آب و جارو كردم ... اما وقتي شنيدم كه پر كشيدي سوي خدا ، آسمان را برايت آبي كردم و ستاره ها كنار زدم ...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/1 - 16:50
+4
mehdi
mehdi
پسر بچه 8 ساله در حالي که مگس کش تو دستش بود و خيره شده بود به مگسهايي که رو شيشه پنجره در حال جفتگيري بودند از مادرش پرسيد ؟
مامان مگس نر داريم ؟
مادرش که تو آشپزخونه مشغول آشپزي بود جواب داد :
آره پسرم مگس نر هم داريم....
پسر بچه بعد از چند لحظه دوباره پرسيد :
... ... ... مامان مگس ماده هم داريم ؟
مادر در حالي که پيش خودش سوال بعدي پسرش رو تصور ميکرد جواب داد:
نه پسرم فقط مگس نر داريم.....
پسر بچه با عصابيت مگس کش رو کوبيد رو مگسهاي روي شيشه و گفت :
کونيا!!!!!
7 دیدگاه  •   •   •  1390/12/1 - 15:51
+8
امید
امید
فرق طوفان و نسيم فقط در نوع برخورد آنها است.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/1 - 15:38
+6
ronak
ronak
دور باش اما نزدیک ... من از نزدیک بودنهای دور میترسم ...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/1 - 14:25
+5
ronak
ronak
و چقدر تازگی دارد برایم ؛ روزهایی که به امید آمدن کسی دلخوش نیستم و شب هایی که از نیامدنش دلگیر نمی شوم ،بی کسی هم عالمی دارد.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/1 - 14:24
+3
ronak
ronak
از تو چه پنهان....

گاهی برایم آنقدر خواستنی می شوی ...

که شروع میکنم به شمارش تک تک ثانیه ها...

برای یک بار دیگر رسیدن به بوی تنت...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/1 - 14:22
+3
ronak
ronak
نفس می کشم....

کوتاه و بی صدا...

سکوت می کنم...

طولانی و بلند...

نفس هایم پر از طعم نفس های تو...

و سکوتم پر از طنین موسیقی صدای توست...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/1 - 14:21
+3
ronak
ronak
هزاران دهقان برای آمدن باران گریه کردند ، اما خدا فکر کودکی بود که کفشهایش

سوراخ بود . . .
دیدگاه  •   •   •  1390/12/1 - 14:18
+4
ronak
ronak
مجهول مانده است درمن
هزار سوال ِ بی جواب
از باد
از باران
از آب
از آتش
از سیبی که تبعیدیِ زمین ام کرد..
از تو که بی گفت و گو
تنها مخاطب چشمانم شدی
دیدگاه  •   •   •  1390/12/1 - 14:18
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ