یافتن پست: #ها

مهسا
مهسا
دلم واسه اول دبستانم تنگ شده......

وقتی که تنها یه گوشه ی حیاط مدرسه وایسادی

یه نفر میاد و بهت میگه :

با من دوست میشی ؟!!؟
دیدگاه  •   •   •  1390/11/25 - 16:02
+2
ebrahim
ebrahim
سلامتي اوني كه اين ولنتاينو تنهاست.. نه اينكه نتونسته با كسي باشه نه؛ بلكه نخواسته با هركسي باشه!‬
4 دیدگاه  •   •   •  1390/11/25 - 15:51
+6
ronak
ronak
دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند،

باخواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند

و هــر کــدام درانتظار ديگــري همديگر را هيچوقت نمي بينند.
...
چون هر دو به صورت اتفا...قي به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند:

« عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است

و اگربرنگشت از قبل هم مال تو نبوده !!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/25 - 15:38
+5
ronak
ronak
غضنفر : آقا اين همسايه مون ساعت 2 نصفه شب هي با مشت ميكوبيد به ديوار خونمون!
-: عجب آدم هاي مردم آزاري پيدا ميشن.حتماً نذاشتن بخوابي؟
غضنفر : نه,خوشبختانه خواب نبودم,داشتم شيپور تمرين مي كردم !
دیدگاه  •   •   •  1390/11/25 - 15:35
+5
sasan pool
sasan pool
طرح آمارگیری خانوار:
مامور آمارگیری -شما چند تا بچه دارین؟
بابام -دو تا
مامور آمارگیری -ولی توشناسنامه که نوشته سه تا
بابام -اونو میگی؟دکورخونست.فقط وقتهایی که اینترنت قطع میشه میره بیرون یه دوری میزنه!...
این دقیقا من و میگه من اون بچه سومی هستم.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/25 - 15:26
+4
ॐ SərViiiN ॐ
ॐ SərViiiN ॐ
میروم تا دره میخانه کمی مست کنم
جرعه بالا بزنم انچه نباید بکنم
انقدر مست کنم که اندوه جهانم برود
استکان روی لبم باشد و جانم برود
برود هر که دلش خواست شکایت بکند
شهر باید به من الکلی عادت بکند
{-35-}{-38-}{-38-}{-38-}{-38-}
دیدگاه  •   •   •  1390/11/25 - 15:24
+6
hadith
hadith
پایان یک فصل زیبا پایان عمر جهان نیست
افسوس عشق من و تو قربانی ما شدن بود...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/25 - 15:13
+6
sara
sara
فکر کنم اون که اسم ما رو گذاشت جهان سومی تا عدد سه بیشتر نمیتونست بشماره , وگرنه ما این رتبه رو کسب نمیکردیم ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/25 - 15:10
+8
ronak
ronak
این روزها آرامم!

آنقدر که از پریدن پرنده ای غافل ام

ودر هیچ خیابانی گم نمی شوم

این روزها آسان تر از یاد می روم

آسان تر فراموشم می کنند

...می دانم!

اما شکایتی ندارم...

آرامم!

گله ای نیست...انتظاری نیست

اشکی نیست...بهانه ای نیست

این روزها تنها آرامم...

یک وحشی آرام!

آنقدر آرام که به جنون چندین ساله ام شک کرده ام!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/25 - 15:07
+4
ronak
ronak
من آنقدر
امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام
که دیگر هیچ وعده بی سرانجامی
خواب و خیال و آرزوهایم را آشفته نمیکند…
حالا یاد گرفتم که فراموشی...
دوای درد همه نداشتن ها
نخواستن ها
و نیامدن هاست…
یاد گرفتم که از هیچ لبخندی
خیال دوست داشتن به سرم نزند!
یاد گرفتم که بشنوم تا فردا…
و به روی خود نیاورم
که فرداها هیچوقت نمی آیند
دیدگاه  •   •   •  1390/11/25 - 15:06
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ