♥ نگار ♥
پسری به یک دختر ریاضی درس میداد . . .
پسر دختر را بوسید . . .
دوباره بوسید . . .
و گفت: . . .
این عمل را جمع میگویند . . .!!!
دختر پسر را بوسید . . .
پسر گفت: . . .
یکی از بوسههام کم شد . . .
این را تفریق می گویند . . .!!!
بعد یک دیگر را در آغوش گرفتند . . .
و هم دیگر را بوسیدند . . .
و گفتند: . . .
این ضرب نام دارد . . .!!!
ناگهان پدر دختر وارد شد . . .
و این صحنه را دید . . .
پدر دختر آمد . . .
پسر را مانند سگ زد . . .
و از بالای پله مث گه به پایین انداخت . . .
و گفت: . . .
این را تقسیم میگویند . . .!!!
♥ نگار ♥
كبوترلب تنگ ماهی نشسته بود، گفت: سقف قفست شكسته چرا فرارنمیكنی؟
ماهی باچشمهای قشنگش نگاهی نافذ به كبوتركرد ومعصومانه گفت: واسه پدر مادرت متأسفم با این بچه تربیت کردنشون!
♥ نگار ♥
من خیلى ادم منطقى. ریلکس. و مهربونى هستم.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
منتها این مال وقتیه که خوابم.
وقتى بیدار مى شم اصلا از این لوس بازیا خوشم نمیاد
♥ نگار ♥
سالهای متمادیه برام سواله
.
.
.
.
.
.
.
.
تو که با عشوه گری از همه دل میبری،منو شیدا میکنی
واقعا
چرا نمیرقصی؟
مشکلت دقیقا چیه؟