♥ نگار ♥
ﻋﺮﺽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ،
.
.
ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯿﺸﻨﺎﺳﯽ ،
ﺑﻪ ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﯿﻤﺎﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺣﻖ ﻣﯿﺪﯼ ﮐﻪ
ﭼﺮﺍ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺸﺖ ﮔﺎﻭ ﻭ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ حرف ﻣﯿزﺩ . . !
♥ نگار ♥
دیر کرده ای....
عقربه ها گیر کرده اند در گلوی من
انگارکه رد نمیشود...!!!
نه زمان...!!!
نه آبِ خوش...!!!
♥ نگار ♥
♥ﺩﻧﯿﺎ ﺑــــــــــﺪ ﻧﯿﺴﺖ !!
♥گﺎﻫﯽ ﯾﮏ ﻧﻔـــــــــﺮ
♥ﺑﺎ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾــــــــــﺶ
♥ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫــــــــــــــــــﺶ
♥ﺑﺎ ﮐﻼﻣــــــــــــــــــﺶ
♥ﺑﺎ ﻭﺟــــــــــــــــــﻮﺩﺵ
♥ﺑﺎ ﺑﻮﺩﻧـــــــــــــــــــﺶ
♥ﺑﻬﺸﺘﯽ ﻣﯿﺴﺎﺯﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺮﺍﯾﺖ
♥ﮐﻪ ﺩﯾﮕـــــــــــــــــــــــــــــﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻭ
♥ﺑﻬﺸــــــــــــــﺖ ﻭﺍﻗﻌــــــــــــﯽ ﺭﺍ ﻫــــــــــــــﻢ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫـــــــــــــــــــــــــــﯽ !!!!
♥ نگار ♥
ﻣﻦ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺗﺮﺩﯾﺪﻡ،،
ﻣﻦ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻋﺮﺻﻪ ﺁﻏﺸﺘﻪ ﺑﻪ ﺑﻐﺾ
ﻟﺐ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﺩﯾﺪﻡ..
ﭼﺸﻢ ﮔﺮﯾﺎﻥ ﺩﯾﺪﻡ..،،
ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ..........
ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ!!
ﺭﻣﺰ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﺭﺍ،
ﭘﺸﺖ ﺑﯽ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﺍﯾﻦ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻫﺎ ، ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ..!!
ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﻣﺎﺭ ﺯﻣﯿﻦ .."ﻣﺸﮑﻮﮐﯽ"
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﻟﻬﺎﯼ ﺯﻣﯿﻦ.." ﻣﺸﮑﻮﮐﻢ"....
♥ نگار ♥
یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پوشیدمش و موقع بازگشت به خانه باران گرفت... گلی شد. و من بی خیال پی اش را نگرفتم به هوای اینکه هر وقت بشویم پاک می شود، ولی نشد... بعدها هر چه شستمش پاک نشد؛ حتی یکبار به خشکشویی دادم که بشویند ولی فایده نداشت! آقایی که توی خشکشویی کار میکرد گفت: "این لباس چِرک مرده شده!" گفت: "بعضی لکه ها دیر که شود، می میرند؛ باید تا زنده اند پاک شوند!" چرک مُرده شد... و حسرت دوباره پوشیدنش را به دلم گذاشت! بعید نیست اگر بگویم دل آدم هم کم ندارد از لباس سفید! حواست که نباشد لکه می شود؛ لکه اش می کنند! وقتی لکه شد اگر پی اش را نگیری، می شود چرک... به قول صاحب خشکشویی "لکه را تا تازه است، تا زنده است، باید شست و پاک کرد...!
.
.
داستان کوتاه: شلوار سفید
احمد شاملو