AmirAli
دختر گفت: بشمار پسرک چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن: یک دو سه چهار… دخترک رفت پنهان شود آن طرفتر پسردیگری را دید که گرگم به هوا بازی میکند، برّه شد و با گرگ رفت پسرک قصه هنوز میشمارد
AmirAli
فدای دختر پسرای چند سال پیش اگه با کسی بودن دیگه تا آخرش باهم بودن ولی الان شبیه عابر بانک شدن که به راحتی اکثرا باهاشون ارتباط دارن
AmirAli
درگیری های توی ذهنم داره یواش یواش مسلحانه میشه …!
AmirAli
کجایی کودکی؟آن موقع که تنها تلخی زندگیمان شربت تبمان بود