♥ نگار ♥
یبارم بابام زنگ زد آتش نشانی گفت تو انباری خونمون مار هس!
اون بدبختا هم اومدن همه چیو ریخن بیرون و زیر و رو کردن و آخره سرم دسته خالی رفتن!
به بابام میگم کی مار اومده تو انباری که ما نفهمیدیم ؟؟؟
میگه مار کجا بود! میخواستم انباری رو خالی کنم دست تنها بودم حوصلمم نبود!
♥ نگار ♥
باران میبارید …
از درزهای کفش کهنه کودکی سردی باران را … وقتی که از کنار نانوایی رد میشد …
از نگاه ناتوان برای خرید نان داغ ، عشق را دیدم که در چشمانش به مروارید شبیه تر بود !!!
خدایا به آسمانت چیزی بگو !
♥ نگار ♥
یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان
به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که ''شجاعت یعنی چه؟''
محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود :
''شجاعت یعنی این'' و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته بود !
اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود
و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند
فکر میکنید اون دانش آموز چه کسی می تونست باشه؟
دکتر شریعتی
♥ نگار ♥
اینایی که تو خونشون تلویزیون های هشتاد اینچی به بالا دارن همونایی هستن که وقتی ما تو مدرسه خط کش بیست سانتی داشتیم اونا پنجاه سانتی شو داشتن!!