یافتن پست: #همه

*elnaz* *
*elnaz* *
برادرم اومده میگه : روزه ای ؟ من : چرا نباید نباشم ؟ برادرم : آخه الان تو رساله خواندم روزه به معلول های ذهنی واجب نیست ! آخه این همه لطف و عشق و محبتو چطوری من هضم کنم؟{-31-}{-7-}
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 00:19
+5
*elnaz* *
*elnaz* *
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 00:16
+5
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
دیدگاه  •   •   •  1392/05/13 - 00:07
+3
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥

همه نیمه گمشده و مکمل شونو پیدا کردن ما هنوز متمم مون رو هم ندیدیم !


به ۳۰ درجه هم راضی شدیم دیگه ! نبود ؟یه ۱۰ درجه ؟!


دیدگاه  •   •   •  1392/05/12 - 23:51
+4
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/12 - 23:33
+3
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/12 - 23:16
+1
AmiR
AmiR
خدا ججججججججونم میگن تو به همه ی
بندهات توجه میکنی
ناامیدشون نمیکنی
تنهاشون نمیذاری
و هرچیز دیگه ای که در مورد محبتهای تو نسبت به
بندهات دریغ شون نمیکنی
ولی
فکر کنم
همه اینای که گفتمو ازم دریغ کردیو
هیچ نشونه ای بهم نشون نمیدی باشه
توهم تنهام بذار برو مثله
همه اونای که میگفتن نمیرنو رفتن
دیگه نمیتونم چیزی بنویسم
چون چشمام پر از اشگنو نمیتونم جایرو ببینم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/12 - 21:37
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پروازکبوتر از ذهن واژه ای در قفس است حرف هایم ،مثل یک تکه چمن روشن بود. من به آنان گفتم: آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشاید به رفتار شمامی تابد و به آنان گفتم:سنگ آرایش کوهستان نیست همچنان که فلز ،زیوری نیست به اندام کلنگ در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند پی گوهر باشید لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم و به نزدیکی روز،و به افزایش رنگ به طنین گل سرخ،پشت پرچین سخن های درشت و به انان گفتم: هر که در حافظه چوب ببیند باغی صورتش در وزش بیشه شور بادی خواهند ماند هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود آنکه نور از سرانگشت زمان برچیند می گشاید گره پنجره ها را با آه

دیدگاه  •   •   •  1392/05/12 - 20:38
+6
sahar
sahar

عادت ندارم درد دلم را ، به همه کس بگویم ..! ! ! پس خاکش میکنم زیر چهره ی خندانم.. ، تا همه فکر کنند . . . نه دردی دارم و نه قلبی

دیدگاه  •   •   •  1392/05/12 - 20:37
+6
saman
saman
در CARLO

يکي از ترساي توي بچگيم اين بود که آشغال که از پنجره ماشين ميندازم بيرون


نره روي شيشه ي ماشين عقبي جلوي ديد راننده را بگيره اونم بخوره به يه ماشين


بعد آتيش بگيره و همه بترکن …


يه همچين ذهن روان پريشي داشتم من ! 

دیدگاه  •   •   •  1392/05/12 - 17:58
+7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ