یافتن پست: #همه

Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
آخرین ویرایش توسط A-Sh-F در [1392/04/28 - 10:55]
4 دیدگاه  •   •   •  1392/04/28 - 10:54
+3
مهسا
مهسا
دیدگاه  •   •   •  1392/04/28 - 03:22
+5
مهسا
مهسا

سخت است حرفت را نفهمند،

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

اشتباهی هم فهمیده اند.

.:: دکتر علی شریعتی ::.
دیدگاه  •   •   •  1392/04/28 - 02:15
+6
مهسا
مهسا
2 دیدگاه  •   •   •  1392/04/28 - 01:31
+7
alifabregas
alifabregas
دیـوارهایی که می سازی .. هـر روز و هــر روز .. بیشتر می شوند !! بنــای بـــی احساس من … آخر من از کجــا … برای این همه دیــوار … پنجــــره پیدا کنمــ .. !!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/28 - 00:55
+3
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم ...

فریدون [!]
2 دیدگاه  •   •   •  1392/04/28 - 00:30
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
نغمه درد

در منی و اینهمه زمن جدا

با منی و دیده ات بسوی غیر

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوی غیر

غرق غم دلم بسینه می طپد

با تو بی قرار و بی تو بی قرار

وای از آن دمی که بی خبر زمن

برکشی تو رخت خویش ازین دیار

سایه توام بهر کجا روی

سر نهاده ام به زیر پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا که بر گزینمش بجای تو

شادی و غم منی بحیرتم

خواهم از تو ... در تو آورم پناه

موج وحشیم که بی خبر ز خویش

گشته ام اسیر جذبه های ماه

گفتی از تو بگسلم ... دریغ و درد

رشته وفا مگر گسستنی است؟

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شکستنی است؟

دیدمت شبی بخواب و سرخوشم

وه ... مگر بخواب ها به بینمت

غنچه نیستی که مست اشتیاق

خیزم وز شاخه ها بچینمت

شعله می کشد به ظلمت شبم

آتش کبود دیدگان تو

ره مبند ... بلکه ره برم بشوق.

در سراچه غم نهان تو

فروغ فرحزاد
دیدگاه  •   •   •  1392/04/28 - 00:30
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

دخترک خندید و پسرک ماتش برد ! که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده باغبان از پی او تند دوید به خیالش می خواست، حرمت باغچه و دختر کم سالش را از پسر پس گیرد ! غضب آلود به او غیظی کرد ! این وسط من بودم، سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم من که پیغمبر عشقی معصوم، بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق و لب و دندان ِ تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم و به خاک افتادم چون رسولی ناکام ! هر دو را بغض ربود... دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت: " او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! " پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود: " مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! " سالهاست که پوسیده ام آرام آرام ! عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز ! جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم، همه اندیشه کنان غرق در این پندارند: این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!

دیدگاه  •   •   •  1392/04/27 - 22:37
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکستآنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسستمی روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سردآن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکستمی روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــانداز هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته استراســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم توتاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشستطـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بودروی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست.........

دیدگاه  •   •   •  1392/04/27 - 22:19
+3
saman
saman
در CARLO
ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻮﻓﺘﻪ ﻗﻠﻘﻠﯽ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩ (ﻇﺮﻓﯽ ﮐﻪ ﻗﻠﻘﻠﯿﺎ ﺭﻭ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺷﺖ

ﺩﺍﺧﻠﺶ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺑﻮﺩ ) ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﯽ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ؟

ﮔﻔﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﻗﻠﻘﻠﯿﺎ ﻣﯿﮕﻢ ﻣﺴﺠﺪﯼ ﺑﺸﯿﻨﯿﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﻮﻥ ﺟﺎ ﺷﯿﻦ (((:
دیدگاه  •   •   •  1392/04/27 - 13:30
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ