امید
نوشته ی یک معلم
"می خواهید در آینده چه کاره شوید؟ الگوی شما چه کسی است ؟..."
ادامه در دیدگاه...
ronak
با یک فنجان قهوه
قورت می دهم همه دلتنگیهایم را
و تلخ نوشته هایم را سر می كشم
لج كرده ام كه برایت بنویسم
عاشقت بمانم
لج كرده ام دوستت داشته باشم
.
.
.
گویا این فنجان قهوه هم با من لج کرده است
طعم شیرین دوست داشتن می دهد !!!!!!!!
ronak
تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند !
چشم ها را بستند و چه با دل کردند...
وای سهراب کجایی آخر؟... زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند !
تو کجایی سهراب؟ که همین نزدیکی عشق را دار زدند, همه جا سایه ی دیوار زدن !
وای سهراب دلم را کشتند...
.
.
امیرحسین
سلامتی اونی که ما رو همینجوری که هستیم دوست داره وگرنه بهتر از ما رو که همه دوست دارن...
دوستان شبتون بخیر
ronak
ناگفته هایم زیاد است
ازمن میخواهی برایت همه را بگویم
اما
اشتیاقت همان چند دقیقه است
حرفها بوی اندوه دارد
به کلام دوم نرسیده خسته میشوی
و میروی
مثل همه
و من میمانم و
تنهایی
نامهربونی
بی همزبونی
راستی تو حرفهایت را برای که میزنی؟
sasan pool
برای دیدنت ،
گشتم همه گل فروشی های شهر را ،
گل ها همه رنگ باخته ...
یک دسته بوسه آورده ام !
.......................................
مرد
اگر
بودم،
نبودنت را غروبهایِ زمستان
در قهوهخانههایِ دوری
سیگار میکشیدم
نبودنت
دود میشد
و مینشست رویِ بخارِ شیشههایِ قهوهخانه
بعد تکیه میدادم
به صندلی
چشمهایم را میبستم
و انگشتانم را دورِ استکانِ کمر باریکِ چایِ داغ حلقه میکردم
تا بیشتر از یادم بروی
نامرد اگر بودم
نبودنت را
تا حالا باید
فراموش کرده باشم
مرد نیستم اما
نامرد هم نیستم
عاشقم
و نبودنت
پیرهنم شده است
........................................
مرد
اگر
بودم،
نبودنت را غروبهایِ زمستان
در قهوهخانههایِ دوری
سیگار میکشیدم
نبودنت
دود میشد
و مینشست رویِ بخارِ شیشههایِ قهوهخانه
بعد تکیه میدادم
به صندلی
چشمهایم را میبستم
و انگشتانم را دورِ استکانِ کمر باریکِ چایِ داغ حلقه میکردم
تا بیشتر از یادم بروی
نامرد اگر بودم
نبودنت را
تا حالا باید
فراموش کرده باشم
مرد نیستم اما
نامرد هم نیستم
عاشقم
و نبودنت
پیرهنم شده است
نیوشا
من از همه بیشتر به ایران فشار آورده ام
maryam
من هیچیم نیست، حالم خوبه، گول این اشکها رو نباید خورد، میدونی که واسم مهم نیستی، اینا از شادی ان که داری میری از پیشم، بیا اینم عکسات و خاطراتت... بی معرفت تو همه ی دنیای من بودی....
نوشته ی یک معلم
1390/12/15 - 13:54"می خواهید در آینده چه کاره شوید؟ الگوی شما چه کسی است ؟..."
.
اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر انشاء یک دختر 10 ساله بود که نوشته بود :
" می خواهم فـاحـشــه بشوم " .
شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده است...
از متن انشاء:
..... خوب نمی دانم که فـاحـشــه ها چه کار می کنند ولی به نظرم شغل خوبی است.
خانم همسایه ما فـاحـشــه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست
مثل مادرم پرستار بشوم . حتی مامان هم دیگر کار
نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد
او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند وهمیشه لباس های قشنگ می پوشد .
ولی مامان همیشه معمولی است. مامان خانم همسایه را دوست ندارد.
بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست. ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم
بابا از خانه آن خانم بیرون آمد. گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد
مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فـاحـشــه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟خانم همسایه هنوز دم در بود. فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست. من برای این دوست دارم فـاحـشــه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند.مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند ولی مردها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد. بعضی هایشان چند بار می آیند. بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدردوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت دربودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا میخواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می دانم . آن روز من تصمیم گرفتم فـاحـشــه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند. تازه خانم همسایه خیلی پول در
میآورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند. فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند ... من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم. امیدوارم
بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند....