یافتن پست: #همه

عسل ایرانی
عسل ایرانی
بفرمایید شام امشب حاضره
8 دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 21:25
+10
mina_z
mina_z
عمو زنجیر باف جان ضمن عرض سلام و خسته نباشید جهت زحمات بی دریغ شما بزرگوار یک گِلگی داشتم از حضورتون ... شما که زنجیر ما رو بافتی..؟ ... پَه چرا پشت کوه انداختی..؟ مشکلتون دقیقاً چی بود؟ مرض داشتید این همه زنجیر بافته شده رو پشت کوه انداختید؟
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 19:47
+5
ronak
ronak
در Romantic
نیا باران زمین جای قشنگی نیست ، من از اهل زمین هستم ، خوب می دانم که گل در عقد زنبور است ، ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست می دارد...
7 دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 19:27
+6
ronak
ronak
در Romantic
قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض / یک طرف خاطره ها ، یک طرف فاصله ها / در همه آوازها حرف آخر زیباست / آخرین حرف تو چیست تا به آن تکیه کنم / حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست .
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 19:22
+6
ronak
ronak
در Romantic
می خواستم بمانم ، رفتم ، می خواستم بروم ، ماندم ، نه رفتن مهم بود و نه ماندن ، مهم من بودم که نبودم ، این آیینه می شکند و به هزار تصویر تکثیر می شود ، حالا بگو سهم نداشته ام از این همه "تو" کدام است ؟
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 19:14
+4
ronak
ronak
در Romantic
این خط و این نشان... که دلت برای هیچکس به اندازه من تنگ نخواهد شد... برای نگاه کردنم! ... بوسیدنم! خندیدنم! برای تمام لحظه هایی که کنارم بودی! روزی که نیستم... دلت برای همه ی این ها تنگ خواهد شد...!!!....
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 18:51
+5
ronak
ronak
در Romantic
به جرم وسوسه، چه طعنه ها که نشنیدی حوا ...! پس از تو ، ... همه تا توانستند آدم شدند ...!!! چه صادقانه حوا بودی ؛ و چه ریاکارانه آدمیم ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 18:42
+6
sasan pool
sasan pool
میونه ما یک فاصله است/یک فاصله که فاجعه است/رفتن تو عزیز من تصویری از یک فاجعه است/آخه چطور دلت آمد پا بزاری رو همه چی/بهم بگو احساستو رفتی گذاشتی باسه کی/<img src=(" title=":((" />" /><img src=(" title=":((" />" /><img src=(" title=":((" />" /><img src=(" title=":((" />" /><img src=(" title=":((" />" /><img src=(" title=":((" />" />
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 16:05
+7
mina_z
mina_z
چندنفر داشتن میرفتن کوه، سرپرستشون (که از قضا لکنت زبون هم داشته) از وسط راه شروع می‌کنه میگه: چ چ چ.... ملت اول یکم نگاش می‌کنن ببینن چی‌میخواد بگه،‌ بعد می‌بینن نمی‌تونه حرفش رو بزنه، بی‌خیال میشن و راه میافتن، این بابا هم همه مسیر همینجور هی ‌میگفته چ..چ..چ.. وقتی میرسن بالا میخواستن چادر بزنن سرپرسته بالاخره میگه: ‌چ..چ..چا..چا..چا..چادر یادم رفت! ملت میگن ای بابا رودتر می‌گفتی، حالا باید برگردیم پایین! تو راه برگشت سر پرسته هی میگفته: ش ش ش.. ولی ملت دیگه شاکی بودن و کسی توجه نمی‌کرده، وقتی می‌رسن پایین یارو بالاخره میگه: ش..ش..ش..شو..شو..شوخی کردم!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 15:50
+7
sasan pool
sasan pool
چجوری بهت بگم عاشقمو/چجوری بگم تو رو دوست دارمو/چجوری بگم حرف دلمو/آخه تو شدی همه دنیای من/آخه تویی همش تو حرفهای من/میدونی میدونی دنیامی/:x:x:x:x:x:x:x:x:x:x
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 15:32
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ