یافتن پست: #کش

♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥

ذهنم درگیر افکار مبهمی است

که خودش هم توانایی درکش را ندارد !


دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 09:02
+3
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi

@ramin-rtbm

من عاشق نان داغم ای دوست....پروانه دشت وباغم ای دوست.....گویند که زن چراغ خانه است ............من کشته ی چلچراغم ای دوست...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 00:51
+6
*elnaz* *
*elnaz* *
56 دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 00:30
+4
*elnaz* *
*elnaz* *
طرف واسه دوره نادرتاله..جانماز فقط بلده اب بکشه..............هه{-15-}
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 23:17
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ناپلئون بناپارت:
[اگر نیمی از لشگریانم ایرانی بودند
تمام دنیا را فتح میکردم...]
آدولف هیتلر:
[اگر مهندسان اسلحه ساز من ایرانی بودند
صد سال قبل از تولدم
نازی دارای بمب اتمی میشد]
اسکندر مقدونی:
[اگر روزی دیدی که فردی بخاطر کشورش حاضر شده تمام فرزندانش را قربانی کند...
بدان که آن مرد اهل امپراطوری پارس است]
(فرزند در یونان مهم ترین شخص اجتماع محسوب میشود)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 22:26
+4
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥

نصف جذابیت دخترا به ترسو بودنشونه ...

دختری که سوسک بکشه به درد زندگی نمیخوره !


9 دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 18:07
+5
saman
saman

نامی‌ نداشت.نامش‌ تنها انسان‌ بود؛


و تنها دارایی‌اش‌ تنهایی. گفت: تنهایی‌ام‌ را به‌ بهای‌ عشق‌ می‌فروشم. کیست‌ که‌ از من‌ قدری‌ تنهایی‌ بخرد؟
هیچ‌کس‌ پاسخ‌ نداد.گفت: تنهایی‌ام‌ پر از رمز و راز است، رمزهایی‌ از بهشت، رازهایی‌ از خدا.
با من‌ گفت‌و گو کنید تا از حیرت‌ برایتان‌ بگویم… هیچ‌کس‌ با او گفت‌وگو نکرد.و او میان‌ این‌ همه‌ تن، تنها فانوس‌ کوچکش‌ را برداشت‌ و به‌ غارش‌ رفت.
غاری‌ در حوالی‌ دل. می‌دانست‌ آنجا همیشه‌ کسی‌ هست. کسی‌ که‌ تنهایی‌ می‌خرد و عشق‌ می‌بخشد.
او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما فراموشش‌ کردیم‌ و نمی‌دانیم‌ که‌ چه‌ مدت‌ آنجا بود.سیصد سال‌ و نُه‌ سال‌ بر آن‌ افزون؟ یا نه، کمی‌ بیش‌ و کمی‌ کم.
او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما نمی‌دانیم‌ که‌ چه‌ کرد و چه‌ گفت‌ و چه‌ شنید؛ و نمی‌دانیم‌ آیا در غار خوابیده‌ بود یا نه؟
اما از غار که‌ بیرون‌ آمد بیدار بود، آن‌قدر بیدار که‌ خواب‌آلودگی‌ ما برملا شد. چشم‌هایش‌ دو خورشید بود، تابناک‌ و روشن؛ که‌ ظلمت‌ ما را می‌درید.
از غار که‌ بیرون‌ آمد هنوز همان‌ بود با تنی‌ نحیف‌ و رنجور. اما نمی‌دانم‌ سنگینی‌اش‌ را از کجا آورده‌ بود،
که‌ گمان‌ می‌کردیم‌ زمین‌ تاب‌ وقارش‌ را نمی‌آورد و زیر پاهای‌ رنجورش‌ درهم‌ خواهد شکست.از غار که‌ بیرون‌ آمد، باشکوه‌ بود.
شگفت‌ و دشوار و دوست‌ داشتنی. اما دیگر سخن‌ نگفت. انگار لبانش‌ را دوخته‌ بودند، انگار دریا دریا سکوت‌ نوشیده‌ بود.
و این‌ بار ما بودیم‌ که‌ به‌ دنبالش‌ می‌دویدیم‌ برای‌ جرعه‌ای‌ نور، برای‌ قطره‌ای‌ حیرت. و او بی‌آن‌ که‌ چیزی‌ بگوید، می‌بخشید؛ بی‌آن‌ که‌ چیزی‌ بخواهد.
او نامی‌ نداشت، نامش‌ تنها انسان‌ بود و تنها دارایی‌اش، تنهایی

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:41
+4
saman
saman

میخواهم تمام سیگارها را


زیر تابلوی “سیگار کشیدن ممنوع” دود کنم


تا باطل کنم قانونی را که معنای “درد”را نمیفهمد…


(نجیب زاده)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:16
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
چند وقت پیش لپ تاپم رو پام بود بابام اومد تو اتاقم میگه لپ تاپت روشنه؟؟؟گفتم نه گریه میکرد گذاشتمش رو پام بخابونمش!!حالا چیکارم داری؟بابام گفت هیچی صدا گریشو شنیدم خواستم بت بگم پوشکشو عوض کنی!!!
بابای بامزس ما داریم!؟؟!
من*_*
لپ تاپ 0_°
بابام:-((((
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 16:51
+3
saman
saman

گاهی آدم ته میکشه،


ساعت شنی نیست که سر و تهش کنی…


آدم گاهی تموم میشه؛تموم…!!!


(نجیب زاده)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 16:35
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ