یافتن پست: #یخ

saman
saman
ســـ ـــرداســـ ـــت ومن تنها یـــ ــم
چه جملــــــ  ـــه ای!

پر از کلیــــ ــ  ....

پر از تهــــ ـــوع....

جایِ گَرمی نشســــ ــــته ای وَ میخوانـــ ـــی!

یخ نمیکنــــ  ـــی.....

حس نمیکنـــــ ــــی....

کِه مَن بـــ ــرای ِ نوشتَن همیـــــ ـــن دو کلمه

چه سرمایی را گذراندم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 14:24
+2
saman
saman
ﺧﺪﺍﮐﻨﻪﻫﺮﮐﯽﮐﻪﺗﻮﯼﻋﺎﺷﻘﯽﺩﺭﺩ

ﻣﯽﮐﺸﻪﯾﻪﻫﻤﺪﻡﭘﯿﺪﺍﮐﻨﻪ.ﺧﺪﺍﮐﻨﻪ

ﺍﻭﻥﻫﻤﺪﻡﺧﻮﺩﺵﺩﺭﺩﮐﺸﯿﺪﻩﺑﺎﺷﻪ.

ﭼﻮﻥﻣﯽﺩﻭﻧﻪﺑﺮﺍﯼﻓﻬﻤﯿﺪﻥﺩﺭﺩﺍﻭﻥ...

ﯾﮑﯽﻧﯿﺎﯾﺪﺳﺮﺍﻍﺩﻟﺶﺭﻓﺖ.ﻫﻤﯿﻦﮐﻪ

ﺗﻮﯼﭼﺸﻤﺎﯼﮔﺮﯾﻮﻧﺶﻧﮕﺎﻩﮐﻨﯽﺧﻮﺩﺕ

ﻣﯿﻔﻬﻤﯽ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ.

ﺍﻭﻥﻫﻤﺪﻡﻗﻄﺮﻩ ﻗﻄﺮﻩﻫﺎﯼﺍﺷﮏ ﺭﻭ

ﻧﮕﺎﻩﻣﯽﮐﻨﻪ,ﻣﯽﺧﻮﻧﻪﻭﻣﯽﺑﻮﺳﻪﻭ

ﺍﻓﺴﻮﺱﻣﯽﺧﻮﺭﻩﮐﻪﺩﯾﮕﻪﮐﺎﺭﯼﺍﺯ

ﺍﻭﻥ ﺑﺮ ﻧﻤﯿﺎﺩ.

ﺍﺻﻼﺧﺪﺍﮐﻨﻪﯾﻪﺭﻭﺯﯼﺑﯿﺎﺩﮐﻪﺍﻭﻧﯿﮑﻪ

ﺩﺭﺩﻋﺸﻖﺭﻭﺩﭼﺎﺭ ﻣﯽﺷﻪﺗﻮﯼ ﻏﺮﺑﺖ

ﺩﻟﺶﺑﻤﯿﺮﻩﻭﻫﯿﭽﮑﺲﺑﺮﺍﯼﺩﻓﻨﺶ

ﻧﺮﻩ.ﺍﯾﻦ ﺭﺳﻢ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺗﻠﺦ ﻣﺎﺳﺖ.

ﻭﻗﺘﯽﺯﻧﺪﻩﺍﯼﯾﻪﻧﻔﺮﻫﻢﺳﺮﺍﻏﺖﺭﻭ

ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﻩﻭﻗﺘﯽﻣﯽﻣﯿﺮﯼﺑﺮﺍﯼﻫﻤﻪ

ﻋﺰﯾﺰﻣﯿﺸﯽ.ﺯﻧﺪﻩﺑﺎﺩﻏﻢﻭﺗﻨﻬﺎﯾﯽﮐﻪ

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﯽ ﺭﯾﺎ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻫﺴﺘﻨﺪ.

ﺭﻭﺯﻣﺮﮔﻢﻫﺮﮐﻪﺷﯿﻮﻥﮐﻨﺪﺍﺯﺩﻭﺭﻭ

ﺑﺮﻡﺩﻭﺭﮐﻨﯿﺪ.ﻫﻤﻪﺭﺍﻣﺴﺖ ﻭﺧﺮﺍﺏ ﺍﺯ

ﻣﯽﺍﻧﮕﻮﺭﮐﻨﯿﺪ.ﻣﺰﺩﻏﺴﺎﻝﻣﺮﺍﺳﯿﺮ

ﺷﺮﺍﺑﺶﺑﺪﻫﯿﺪ.ﻣﺴﺖﻣﺴﺖ ﺍﺯﻫﻤﻪ ﺟﺎ

ﺣﺎﻝﺧﺮﺍﺑﺶﺑﺪﻫﯿﺪ.ﺑﺮﻣﺰﺍﺭﻡﻧﮕﺬﺍﺭﯾﺪ

ﺑﯿﺎﯾﺪﻭﺍﻋﻆ.ﭘﯿﺮﻣﯿﺨﺎﻧﻪﺑﺨﻮﺍﻧﺪﻏﺰﻟﯽﺍ


ﺣﺎﻓﻆ.ﺟﺎﯼﺗﻠﻘﯿﻦﺑﻪﺑﺎﻻﯼﺳﺮﻡﺩﻑ

ﺑﺰﻧﯿﺪ.ﺷﺎﻫﺪﯼﺭﻗﺺﮐﻨﺪﺟﻤﻠﻪﺷﻤﺎ

ﮐﻒﺑﺰﻧﯿﺪ.ﺭﻭﺯﻣﺮﮔﻢﻭﺳﻂﺳﯿﻨﻪﻣﻦ

ﭼﺎﮎﺯﻧﯿﺪ.ﺍﻧﺪﺭﻭﻥﺩﻝﻣﻦﯾﻪﻗﻠﻤﻪﺗﺎﮎ

ﺯﻧﯿﺪ.ﺭﻭﯼﻗﺒﺮﻡﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪﻭﻓﺎﺩﺍﺭﺑﺮﻓﺖ.

ﺁﻥ ﺟﮕﺮ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺭ ﺑﺮﻓﺖ.

آخرین ویرایش توسط saman در [1392/05/28 - 13:52]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 13:51
+2
saman
saman
<<به نام خدای عاشقا>>

روزگارم بد نیست غم كم میخورم

كم كه نه هر روز كمكم میخورم

عشق از من دورو  پایم لنگ بود

غیمتش بسیار دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

شیشه گر افتاد هر دو دستم بسته بود

چند روز یست كه حالم بد نیست

حال ما از این و آن پرسید نیست

گاه بر زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفآل میزنم
 
حافظ فرزانه دل فالم را گرفت یك غزل آمدوحالم را گرفت

 مازیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 13:40
+2
saman
saman

روزگارا:
تو اگر سخت به من میگیری،
با خبر باش که پژمردن من آسان نیست،
… گرچه
دلگیرتر از دیروزم،
گر چه فردای غم انگیز
مرا میخواند،
لیک باور دارم دلخوشیها کم نیست
زندگی باید کرد….
آخرین ویرایش توسط saman در [1392/05/28 - 13:28]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 13:27
+3
saman
saman
با هر نگاهت غرق آهم می کنی باز
هر شب کنار
پنجره می آیم و تو
چون برکه ای درگیر ماهم میکنی باز
من
طفل سرگردان رویاهای خویشم
اما تو داری سر به راهم می کنی باز
وقتی نمی بّرد کسی
دست از عبورم
بیخود اسیر گرگ وچاهم می کنی باز
یا مو نشانم می دهی یا پیچش مو
اسباب
گمراهی فراهم می کنی باز
در خود
شکستم-اینکه خندیدن ندارد
کوه
غرورم من تو کاهم می کنی باز
این قصه را هر باره از سر می نویسم
اما دچار اشتباهم
میکنی باز


(نجیب زاده)


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 13:19
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
بعضیا تو خونه کولرو میذارن رو اخرین درجه سرماش بعد یه پتو با قطر100سانت میپیچن دور خودشون....اینا مریضن گناه دارن..کاریشون نداشته باشین.
بعضیای دیگه علاوه بر بالاییا یه فنجون چایی داغ میخورن که قندیل نبند..اینا رو مجازین املت کنین....کصافطای خوددرگیر.....والا
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 13:15
+6
roya
roya
من کلبه ی خوشبختی تو را روزی با گلهای شوقم فرش خواهم کرد

و قشنگترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت


تا بدانی عاشق ترین پروانه ات خواهم ماند . . .


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 10:08
+5
nanaz
nanaz

حضورت در کنار من معجزه نبود


نبودنت هم فاجعه نیست


فردا روزِ دیگری برای من خواهد بود


بیشتر از این برایت اشک نخواهم ریخت . . .

دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 02:16
+8
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 01:10
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
شاعر سکوت کرد به آخر رسیده بود

از قله های عشق به بستر رسیده بود

 از خود گریخت رفت به هر ﮐس که سر کشید

 تنها به یک نبودن دیگر رسیده بود 

برگشت خاطرات خودش را مرور کرد

 دوران تلخ شاعریش سر رسیده بود

 هی سعی کرده بود شروعی دوباره را

ا ز هر چه بد که بود به بدتر رسیده بود

 جرأت نداشت باز کند پوچ محض را

 تنها دویده بود و به یک در رسیده بود 

تعبیر عکس داد سرانجام مرد را

 خواب کلاغ که به کبوتر رسیده بود

 از دشمنان صراحت شمشیر زهر دار 

از دوستان صداقت خنجر رسیده بود

 از زن که علت همه ی هیچ مرد بود

 تنها عذاب و رنج مکرر رسیده بود

 شاعر هنوز آنور دنیا ادامه داشت

 هر چند زن به مصرع آخر رسیده بود
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 00:55
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ