پـســـر: اعتـمـادتو به مـن ثابت کن ! همان لحظه دخــتــر خـود را عریــان و لخـت مــادر زاد کرد ...
دخـــتـر: حال تـــو اعتـمـادتو به مـن ثـابت کن ! پــسـر: تــمـــام لباس هایش را تنـش کرد ... یـــادمـان باشد وقتـی میگوییم تا آخــرش هستیم ... آخــرش بستن کمربـنـدمان نـبـاشـد !!
روزی خواهد آمد
که من و تو ، یک جایی خیلی دور از هم ...
شب و روز در آغوش یک غریبه
بیقــــرار هم باشیم ...
و بعد از هر بار هم آغوشی
بـــه یـــاد آغـــوش هـــم ، بی صدا گریه کـــنـــیـــم ...