saman
با هر نگاهت غرق آهم می کنی باز
هر شب کنار پنجره می آیم و تو
چون برکه ای درگیر ماهم میکنی باز
من طفل سرگردان رویاهای خویشم
اما تو داری سر به راهم می کنی باز
وقتی نمی بّرد کسی دست از عبورم
بیخود اسیر گرگ وچاهم می کنی باز
یا مو نشانم می دهی یا پیچش مو
اسباب گمراهی فراهم می کنی باز
در خود شکستم-اینکه خندیدن ندارد
کوه غرورم من تو کاهم می کنی باز
این قصه را هر باره از سر می نویسم
اما دچار اشتباهم میکنی باز
(نجیب زاده)
هر شب کنار پنجره می آیم و تو
چون برکه ای درگیر ماهم میکنی باز
من طفل سرگردان رویاهای خویشم
اما تو داری سر به راهم می کنی باز
وقتی نمی بّرد کسی دست از عبورم
بیخود اسیر گرگ وچاهم می کنی باز
یا مو نشانم می دهی یا پیچش مو
اسباب گمراهی فراهم می کنی باز
در خود شکستم-اینکه خندیدن ندارد
کوه غرورم من تو کاهم می کنی باز
این قصه را هر باره از سر می نویسم
اما دچار اشتباهم میکنی باز
(نجیب زاده)










