پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد عابراني كه رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند . . پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: "بايد ازت عكسبرداري بشه تا مطمئن بشيم جائي از بدنت آسيب ديدگي يا شكستگي نداشته باشه " پيرمرد غمگين شد، گفت خيلي عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست . پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند : او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. امروز به حد كافي دير شده نمي خواهم تاخير من بيشتر شود ! يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر مي دهيم تا منتظرت نماند . پيرمرد با اندوه ! گفت : خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد . چيزي را متوجه نخواهد شد ! او حتي مرا هم نمي شناسد ! پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نمي داند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟ پيرمرد با صدايي گرفته ، به آرامي گفت: اما من كه مي دانم او چه كسي است !
جواني چند روز قبل از عروسي آبله سختي گرفت و بستري شد... نامزد وي به عيادتش رفت و در ميان صحبتهايش از درد چشم خود نالد بيماري زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند...مرد جوان عصازنان به عيادت نامزدش مي رفت و از درد چشم ميناليد.موعد عروسي فرا رسيد زن نگران صورت خود .... كه آبله آنرا از شكل انداخته بود وشوهراو هم كور شده بود مردم ميگفتند چه خوب عروس نازيبا همان بهتر كه شوهرش نابينا باشد... 20 سال بعد از ازدواج زن از دنيا رفت،مرد عصايش را كنار گذاشت و چشمانش را گشود... همه تعجب كردند... مرد گفت: من كاري جز شرط عشق را به جا نياوردم