یافتن پست: #M

saman
saman


سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم





رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم







گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم




بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم







هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر




که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم







گر چنانست که روی من مسکین گدا را




به در غیر ببینی ز در خویش برانم







من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم




نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم







گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن




که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم







نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت




دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم







من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم




که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم







درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت




نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم







سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم




که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:31
+2
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥

رفتن کسی که لایق نیست ...

نعمت است نه فاجعه !


دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:25
+3
saman
saman


من که از آتش دل چون خم می در جوشم





مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم







قصد جان است طمع در لب جانان کردن




تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم







من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم




هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم







حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش




این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم







هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا




فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم







پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت




من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم







خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست




پرده‌ای بر سر صد عیب نهان می‌پوشم







من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم




چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم







گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق




شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:19
+2
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥

خط فقر جایی میان بود و نبود توست


 جایی میان دار و ندار من !

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:19
+3
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:18
+3
saman
saman

بیتو چقدر خرد و خمیرند لحظه‌ها


مثل منِ فلک‌زده پیرند لحظه‌ها


مثل منِ فلک‌زده مثل منِ غریب


بی‌تو چقدر خاک بگیرند لحظه‌ها


انگار در نگاه تو تکثیر می‌شوند


انگار بر تو بخش‌پذیرند لحظه‌ها


حالا منم و گریه برین درد مشترک


از زندگی بدون تو سیرند لحظه‌ها


«بگذار تا مقابل روی تو بگذریم»


پیش از دمی که بی‌تو بمیرند لحظه‌ها

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:17
+3
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:15
+4
saman
saman
ترا یکدم اگر تنها ببینم
تمام لذت دنیا ببینم
چه خواهد شد ترا ای آفت جان
 
به کام این دل شیدا ببینم
 
از آن، می با لب من آشنا شد
که تصویر تو در مینا ببینم
مراد من تویی از هر چه خواهم
 
اگر زشت و، اگر زیبا ببینم
چه با من کرد خواهد چشم مستت
 
نگاهم کن عزیزم، تا ببینم
چه هنگامی میان جمع خوبان
 
ترا با قامت رعنا ببینم؟
فنای من اگر شرط وصالست
 
همین حالا، همین حالا، ببینم 
مرا تا نیمه جانی هست در تن 
نمی دانم ترا آیا ببینم؟
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:06
+3
saman
saman


بگذار تا مقابل روی تو بگذریم





دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم







شوقست در جدایی و جورست در نظر




هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم







روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست




بازآ که روی در قدمانت بگستریم







ما را سریست با تو که گر خلق روزگار




دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم







گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من




از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم







ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب




در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم







نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب




نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم







از دشمنان برند شکایت به دوستان




چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم







ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس




آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم







سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند





چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:03
+3
saman
saman

وای، باران؛



باران؛



شیشه پنجره را باران شست .



از دل من اما،



چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟



آسمان سربی رنگ،



من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .



می پرد مرغ نگاهم تا دور،



وای، باران،



باران،



پر مرغان نگاهم را شست . 



خواب رویای فراموشیهاست !



خواب را دریابم،



که در آن دولت خواموشیهاست .



من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،



و ندایی که به من میگوید :



 گر چه شب تاریک است



 دل قوی دار،



سحر نزدیک است



دل من، در دل شب،



خواب پروانه شدن می بیند .



مهر در صبحدمان داس به دست



آسمانها آبی،



 پر مرغان صداقت آبی ست



دیده در آینه صبح تو را می بیند . 



از گریبان تو صبح صادق،



می گشاید پرو بال .



تو گل سرخ منی



تو گل یاسمنی



تو چنان شبنم پاک سحری ؟



 نه؟



از آن پاکتری .



تو بهاری ؟



 نه،



 بهاران از توست .



از تو می گیرد وام،



هر بهار اینهمه زیبایی را . 



هوس باغ و بهارانم نیست



ای بهین باغ و بهارانم تو !

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 12:58
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ