M 0 R i c A R L0
در CARLO
سنگین سنگینم
از خاطرات مردهای که گاه یا بیگاه
با جامههایی شوخ میآیند
در میزنند و میگریزند از نگاه من.
..
دنبال او تا پارک میآیم
پشت ردیف ساکت شمشادها را خوب میگردم؛
پاییز پوشاندهست
روی تمام نیمکتها را.
..
از پلههای پارک بالا میروم
سنگین
پاییز چشم انداز را
بر آخرین پله
یکبار دیگر قاب میگیرم.
..
سنگین سنگینم
وقتی که بر میگردم از تدفین رؤیاها؛
بر پله درگاه
در میگشاید خاطراتم باز










