یافتن پست: #M

*elnaz* *
*elnaz* *

خدایااا ... کادوی تولدم ... امسال ... ربان  مشکی



                                                        گوشه ی عکسم باشد ...


دیدگاه  •   •   •  1393/02/24 - 02:01
+5
*elnaz* *
*elnaz* *
اگر کسی احساست را نفهمید مهم نیست
سرت را بالا بگیر ولبخند بزن
فهمیدن احســاس 
کار هر آدمی نیست...!


 

دیدگاه  •   •   •  1393/02/24 - 01:56
+7
poorya
poorya
khastam axesho bezaram nashod dg,,,
دیدگاه  •   •   •  1393/02/24 - 01:56 توسط Mobile
+2
*elnaz* *
*elnaz* *

خــدایــــــــــا . . . .  


می دانم این روزها از دستم خسته ای


کمی صبر کن خوب می شوم...
بگذار باران بزند
دلم بگیرد
میروم زیر آسمانت
دستهایم را می سپارم به دستت
سرم را می گیرم به سمتت..
قلبم مالِ تو؛
اشک هایم که جاری شود،
می شوم همانی که دوست داری
پاک، استوار، امیدوار
بگذار باران بزند...
دیدگاه  •   •   •  1393/02/24 - 01:55
+6
*elnaz* *
*elnaz* *
انـدوه که از حــد بگــذرد  . . . .
جايش را مي‌دهد به يک بي‌‌اعتنايي مـزمـن؛
ديـگه مـهـم نـيـســت
بـودن يا نـبـودن؛
دوست داشتن يا نـداشتن؛
ديگه هیچ حسي تو رو به احساس کردن نمي کشاند،
در آن لحظه فـقـط در سکوت غـرق مي شـوی
و فقط نـگـاه ميکـنی
نـگــــــاه
دیدگاه  •   •   •  1393/02/24 - 01:54
+6
*elnaz* *
*elnaz* *

خدايــــــــــــا  ؛


 


 ايـن روزهــا


 


حرفهـــايم بوی نـاشـــکری مي دهنــد


 


 امـــا تــــــــو...


بـه حســـاب تنهـــايي


 


 و دردی که می دانی بگـــذار...

دیدگاه  •   •   •  1393/02/24 - 01:53
+6
*elnaz* *
*elnaz* *

به سلامتی کسی که...

میدونه اعصـــاب نداری..!

میدونه حوصـــله نداری..!

میدونه بهونه میگیری بی دلیل..!

اما بازم میگه:
هنوزم مثل روز اول میخوامت...!!

تو یکی یه دونه منی

دیدگاه  •   •   •  1393/02/24 - 01:42
+5
*elnaz* *
*elnaz* *


 این روزها...


تلخم!


تلخ...


تلخ می نویسم...


تلخ فکر می کنم...


این روزها...


دست برداشته ام از توجه بی وقفه به حضور آدم ها...!


پرهیز می کنم از ثبت وجودهایی که ماندگاری ندارند!


این روزها...


تلخ تر از همیشه...


از همه ی آدم ها بریده ام!



دیدگاه  •   •   •  1393/02/24 - 01:35
+6
*elnaz* *
*elnaz* *
دوست داشتن تصاحب نيست

توافقه...

هنر اينه که پرنده جلدت باشه

نه اينکه پرهاشو قيچى کنى!!!
دیدگاه  •   •   •  1393/02/24 - 01:34
+4
*elnaz* *
*elnaz* *
کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود،

مرد مغروری به او رسید و با تکبر گفت:

بکار بکار که هر چه بکاری، ما میخوریم.

کشاورز نگاهی به او انداخت و گفت :دارم یونجه میکارم!
دیدگاه  •   •   •  1393/02/24 - 01:32
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ