یافتن پست: #c

nazli
nazli


 


گفتم: سلام! 
معصومانه گفت: مي ماني؟
 
گفتم : تو چطور؟
محكم گفت: هميشه مي مانم!
 
گفتم: مي مانم.
 
روزها گذشت. روزي عزم رفتن كرد. گفتم: تو كه گفته بودي مي ماني؟!
 
گفت: نمي توانم! قول ماندن به ديگري داده ام .... بايد بروم
دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 01:01
+4
nazli
nazli


براي رسيـــــدن به تو
خودم را قسمت کردم !!
تو را سهم تمام روياهايم کردم !


انصاف نبود....
تو که ميدانستي با چه اشــتياقي خودم را قسمت ميــکنم
پس چــرا زودتر از تکه تکه شدنم جوابم نکردي؟؟
براي خداحــــــافظي خيـــــــــــــــــــــلي دير بود!!
خيلي.....


دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 00:57
+4
nazli
nazli



تلــختر از خود جدايي هـا

آنجايي است كه بعدها اون دو نفر

هي بايد وانمـود كنند كه چيزي بين شان نبــوده

كه هيچ اتفاقي نيفتاده

كه از هم ديگر هيچ خاطره اي ندارند...


دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 00:52
+5
nazli
nazli



من درد دارم ... درد !!

در دلم ...

در دست هايم ...

در چشــم هايم !!

باز هم دمش گــــرم صندلـي !!

کنارم ماند ... پشتم ماند !

جا خـــالي نداد ...

يعنــي تو فقط " دو پايه " کم داشتـــي؟؟



دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 00:46
+5
nazli
nazli





قسمَت نشد دستشو بگیرم وَلی روزایهــ اخر خوب مُچِشو گرفتم  !


دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 00:32
+4
 

من نااميد نيستم!!!

 

 

هر شب پر از اميد ميخوابم...

 

 

هر شب ميخوابم به اميد اينکه ديگر بيدار نشوم!!!

 
دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 00:32
+8
زندگی!!!

 

کلاهت را به هوا بینداز...

 

که من دیگر حال بازی کردن ندارم! 

 

تو بردی...
دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 00:31
+8
nazli
nazli


هر وقت پسرا تونستن با کفش پاشنه ۵ سانتی برقصن . اون وقت بیان به خانوما بگن پارک دوبل بلد نیستن !


دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 00:19
+4
nazli
nazli


 


 


خیلی از زنها حاضر نیستند به مردی که نمی شناسند کمک کنند ولی تقریبأ همه مردها حاضرند حتی واسه زنهای غریبه هم بمیرن چقدر این مردا آقان !..جدیدا اقایی اینجوری شده

دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 00:15
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

[!] آواره صحرا نشد

گفتم عا قل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی

در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم
دیدگاه  •   •   •  1392/06/16 - 23:08
+7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ