تو از من دوری و من از باور این حرف …
.
دادا واسه چی خودزنی میکنی؟
che konim dg
عادت ! چه طعم تلخی دارد … وقتی آن را با عشق اشتباه میگیری !
اگر مغز خالی همچون شکم خالی سروصدا میکرد ، جهان اکنون تعریف دیگری داشت
در بدترین روزها امیدوار باش ، زیرا زیباترین بارانها از سیاهترین ابرهاست
پاییز آمد برای برچیدن برگهای خشک ، ما کجای فصل زرد بودیم ، که عشق ما را چید ؟
می ترسم … می ترسم تو بیایی ولی من به نداشتنت عادت کرده باشم !
امتداد بازوانت می شود … انتهای دل سپردگی !
خدایا انقدر طعم این صبر تلخ شده که فکر نکنم هیچ حلوایی بتونه شیرینش کنه !
سوت پایان را بزنید ! صداقت من حریف مکر این زمانه نشد ، شکست را می پذیرم