نه می دانـم نامش چیست ...
و نه می دانم چـه مے کند...
حتے خبرے از رنگ چشم هایش هـم ندارم...
رنگــ موهایش را نمے دانـــم ...
لبخندش را هــم ندیده ام ...
فقط می دانم که باید باشد و نیست ...
گاهی...
آن کس که می خندد و می خنداند...
می خواهد حواست را از چشمان گریانش پرت کند...
باد نذاشت روشن شه