nazli
حکایت آغوشی که سرد شد؛
لبخندی که خشک شد؛
و اشکی که فرو ریخت…
حکایت دردهایی که به هیچکس نباید در موردشون چیزی گفت.
حکایت چشمانی که همیشه خیس هستن و باید پنهونشون کنم.
حکایت تمام حرفهای ناگفته ای که باید فرو بدم
حکایت اینهمه غمی که داره روی هم تلنبار میشه و انگار حکمتیه که هیچوقت تموم نشه.
حکایت خشمی که نمیتونم فریادشون کنم.
حکایت بغضی که نمی[!]…
حکایت من که باید تنها با این همه مشکل ریز و درشت دست و پنجه نرم کنم.
و مهم تر از همه حکایت تویی که دیگر نمیشناسمت
nazli
مـــن نه ميتـــونم موهـــامو بلـــوند کنم ... نه پاشـــنه 15 ســـانتي پـــام کنم ... نه ساعت 12 شب باهـــات بيـــام بيرون ... نه ميام مـــهموني،نه لـــب به مـــشروب و سيـــگار ميزنم ... نه باهـــات هم خـــواب ميـــشم! نه عـــزيزم، من نيستـــم ... من مـــوهام مـــشکيه ... تيـــپم سادســـت ... اخـــلاقم اينـــه ... کفـــشامم هـــمه اســـپرت! ســـاعت 9 شب هم بايد خـــونه باشم! مــــــن ايـــــــــنـــــــــم...!!! پــــــسر: منـــم همـــيني کـــه هســـتيو مـــيــــــخوام!" سلـــامتي هـــمه دخـــتر پـــسراي ســـاده" هرکـــي هـــم ميگه وجـــودنـــداره بــــــايد.......... اخــــــه هست فقط بايد بگـــردي چون جلو چـــش نيستـــن ايـــن جـــواهرا!
nazli
اگر روزي بين ماندن و رفتن شک کردي... حتما برو... بي معطلي! چون نميبايست کار به شک مي کشيد،که بيانديشي يا نيانديشي! همان لحظه شک... کار تمام است...! نه اسمش عشق است؛ نه علاقه؛ نه حتي عـادت؛ حماقت محض است