یافتن پست: #ha

korosh
korosh
دیدگاه  •   •   •  1392/06/14 - 23:48
+1
-1
nazli
nazli
حکایت آغوشی که سرد شد؛
لبخندی که خشک شد؛
و اشکی که فرو ریخت
حکایت دردهایی که به هیچکس نباید در موردشون چیزی گفت.
حکایت چشمانی که همیشه خیس هستن و باید پنهونشون کنم.
حکایت تمام حرفهای ناگفته ای که باید فرو بدم
حکایت اینهمه غمی که داره روی هم تلنبار میشه و انگار حکمتیه که هیچوقت تموم نشه.
حکایت خشمی که نمیتونم فریادشون کنم.
حکایت بغضی که نمی[!]
حکایت من که باید تنها با این همه مشکل ریز و درشت دست و پنجه نرم کنم.
و مهم تر از همه حکایت تویی که دیگر نمیشناسمت
دیدگاه  •   •   •  1392/06/14 - 23:37
+4
nazli
nazli

 مـــن نه ميتـــونم موهـــامو بلـــوند کنم ... نه پاشـــنه 15 ســـانتي پـــام کنم ... نه ساعت 12 شب باهـــات بيـــام بيرون ... نه ميام مـــهموني،نه لـــب به مـــشروب و سيـــگار ميزنم ... نه باهـــات هم خـــواب ميـــشم! نه عـــزيزم، من نيستـــم ... من مـــوهام مـــشکيه ... تيـــپم سادســـت ... اخـــلاقم اينـــه ... کفـــشامم هـــمه اســـپرت! ســـاعت 9 شب هم بايد خـــونه باشم! مــــــن ايـــــــــنـــــــــم...!!! پــــــسر: منـــم همـــيني کـــه هســـتيو مـــيــــــخوام!" سلـــامتي هـــمه دخـــتر پـــسراي ســـاده" هرکـــي هـــم ميگه وجـــودنـــداره بــــــايد.......... اخــــــه هست فقط بايد بگـــردي چون جلو چـــش نيستـــن ايـــن جـــواهرا! 
دیدگاه  •   •   •  1392/06/14 - 23:35
+4
nazli
nazli

 

ای کاش فقط دوست عادی بودیم واسه هم

میگفتیم میخندیدیم

خوش میگذروندیم

با هم شاد بودیم

ولی حیف

عاشق شدیم

حساس شدیم

بی قرار هم شدیم

به هم شک کردیم

دعوا کردیم

قهر کردیم

گریه کردیم

به همه چی پشت کردیم

و یه رابطه رو تموم کردیم

 

دیدگاه  •   •   •  1392/06/14 - 23:23
+5
nazli
nazli

چـه سخت است تـشییع عشق روی شانه هـای فرامـوشی وقتی مـیدانی پـنج شنبه ای نـیست تارهگذری بـر بی کـــــسی ات فاتـحه بخواند
دیدگاه  •   •   •  1392/06/14 - 23:20
+3
nazli
nazli


ناگهان روزی می آید که سنگینی رد پاهایم را در درونت حس می کنی رد پاهایی که دور می شوند و این سنگینی از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود...


دیدگاه  •   •   •  1392/06/14 - 23:18
+3
nazli
nazli
اگر روزي بين ماندن و رفتن شک کردي... حتما برو... بي معطلي! چون نميبايست کار به شک مي کشيد،که بيانديشي يا نيانديشي! همان لحظه شک... کار تمام است...! نه اسمش عشق است؛ نه علاقه؛ نه حتي عـادت؛ حماقت محض است
دیدگاه  •   •   •  1392/06/14 - 23:15
+3
nazli
nazli

وقتي‌ ميگوييم تنهايم بگذار يعني‌، بيش از هميشه به وجودت احتياج دارم


دیدگاه  •   •   •  1392/06/14 - 23:14
+3
nazli
nazli


گاهي با دويدن براي رسيدن به کسي، ديگر نفسي براي ماندن در کنار او باقي نخواهد مان

دیدگاه  •   •   •  1392/06/14 - 23:12
+3
nazli
nazli
دستانم را قاب صورتت مي کنم،
وبه اين مي انديشم
که چقدر رنگين کمان ها
سياه و سفيد چشمان تو را کم دارد
دستانم را قاب صورتت مي کنم،
وبه اين مي انديشم
که چقدر رنگين کمان ها
سياه و سفيد چشمان تو را کم دارد

دیدگاه  •   •   •  1392/06/14 - 23:09
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ