یافتن پست: عشق

Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


دیوانه را گفتند: چه خواهی از خدای خویش؟ گفت: عقل سالم… تا دوباره برای عشقم دیوانه شوم!


دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 23:31
+1
mina
mina

هی از رفتن میگی


آخه کجا میخای بری که هواش 


پر عشق من باشه واسه تو


کدوم آسمو نو میخوای پیدا کنی


که ابراش وقت دلتنگیت مثه چشای من بارونی شن


بمون...

دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 18:36
+5
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 15:40
+3
be to che???!!
be to che???!!
دنياي ما دخترا 


پر از لاكاي رنگارنگ...


رژ لباي پررنگ...


گردنبنداي طلايي..نقره اي...


انگشتر و جواهر


پر از ست كردن دامن با تاپ


ساپورت, ساقاي رنگي رنگي


پر از قراراي دخترونه


دوره همي...


تلفناي 2 ساعته با موضوع مخاطب خاص!!!


گريه كردناي يواشكي زير پتوهاي صورتي


دفترچه خاطرات


قول دادن به همديگه


سر فراموش كردناي دوس پسرا!


قول دادن به هم و اينكه فردا يه روز جديده!


دوردوراي پر شيطنت


پاستا خوردن تو كافه ي دنج...


اهنگ گوش دادناي نصف شبي تو اتوبانا...


با ناراحتي به هم زنگ زدن و


چن دقيقه بعداز شوخياي هم خنديدن


ارايشگاه رفتناي هول هولكي


1000بار اين جمله رو


تكرار كردن: تو ك اكي ميشي


حالا من چيكا كنم؟


اس دادناي شبونه: بهت زنگ زد؟ نه؟ گورباباش


گپاي 4 -5 تايي دور ميز و نسكافه خوردن،


مسخره كردن همديگه


كلمه هاي رمزي ك فقط خودمون


معنيشو ميدونيم


رازايي ك فقط خودمون


ازشون خبر داريم
دنياي ما پره از لباساي سفيد


وتوراي پف پفي و مخاطباي خاصمون...


ك شاهزاده سواربر اسب سفيدمونن


دنياي ما دخترا پره از احساسات پاك و روياهاي دختروونه .


چرا فكر مي كني چون دختري


بايد هميشه غمگين باشي؟


شكست خورده باشي؟!


عزيز من!


ياد بگير كه تو دختري!


ياد بگير تو كلاس بذاري! تو ناز كني !


اون خيلي بيجا مي كنه تورو ناراحت كنه!


خيلي بيخود مي كنه اشكتو دراره!


اصلا برا چي به يه موجود مذكر اجازه مي دي


 


شادي زندگيتو ازت بگيره؟!


اين اسمش عشق نيست به خدا!


خودتو گول نزن!


كسي كه عاشق توا،


هرگز نمي تونه غمتو ببينه!


چه برسه به اينكه خودش عامل غمت باشه!!


دختر باش!


دخترونه ناز كن!


دخترونه فكر كن!


دخترونه احساس كن!


دخترونه استدلال كن!


دخترونه زندگي كن!

دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 15:37
+3
be to che???!!
be to che???!!

يكي بود يكي نبود زير اين گنبد گردون و كبود يه قصه مثل تموم قصه هاي نا تموم دنيا بود

قصه اي كه اولش شروع ميشد با يك نگاه

يه طرف نگاه پاك و ديگري پر از گناه

يه دلي بود كه كسي اونو نبرد

به كسي دل نمي بست و از كسي گول نمي خورد


اما روزي از روزاي روزگار

يه روز از روزاي آفتابي آفزيدگار

آدم قصه ي ما نگاهي افتاد تو نگاش

يه نفر نشسته بود عاشق و واله سر راش

يه نفر كه گفت بهش دوسش داره خيلي زياد

يه نفر كه گفت به جر اون ديگه هيچي نمي خواد

يه نفر كه توي چشماش پر از اشك بي كسي بود

يه نفر كه توي حرفاش غم بي هم نفسي بود

آدم قصه ي ما،حرفهاي اونو شنيد

تو يه چشم به هم زدن خودشو آواره ديد

ديد كه بي اون نفسي توي تنش نيست

ديد اميدي واسه زنده موندنش نيست

يه روزي قفل زبونشو شكستو يه گناه كرد

گفت كه من "دوست دارم"

اما خيلـــــــــــــــي اشتباه كرد

آخه يار بي وفاش

كه نبود عشق تو صداش

گفت مگه جدي گرفتي حرفامو؟

تو به دل گرفتي اون دروغامو؟

ديگه اين كارو نكن،ديگه هيچ دروغي رو باور نكن!

عاشق قصه ي ما توي اين لحظه شكست

صداي شكستنش تو دل ابرا نشست

باورش نمي شد اين جدايي و دربدري

باورش نمي شد اين شكست و بي ياوري رو

زير رگبار جدايي شد يه پروانه ي خسته

شد يه پروانه تنها كه پرش به گل نشسته

اين شعر رو تقديم ميكنم به اون دختر خانم ها و آقا پسر هاي گلي كه يادشون بمونه كه همينجوري به كسي نگن:

"دوستت دارم"
5 دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 15:28
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

نیستگویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست
آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست
این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست
تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما
آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست
آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست
امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است
وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 13:42
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من كرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت

 

من به تو خندیدم

چون كه می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تكرار كنان

می دهد آزارم

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 13:30
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

[!] آواره صحرا نشد

گفتم عا قل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی

در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 13:26
+6
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


یک لحظه سکوت کرد و حرفش را خورد / بغضی نفس و گلوی او را آزرد می خواست که عشق را نمایان نکند / اشک آمد و باز آبرویش را برد . . .


دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 11:59
+6
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
یاد داری كه ز من خنده كنان پرسیدی

چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز؟

چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید

اشگ شوقی كه فرو خفته به چشمان نیاز

چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟

سینه ای سوخته در حسرت یك عشق محال

نگهی گمشده در پرده رؤیائی دور

پیكری ملتهب از خواهش سوزان وصال

چه ره آورد سفر دارم ... ای مایه عمر؟

دیدگانش همه از شوق درون پر آشوب

لب گرمی كه بر آن خفته به امید و نیاز

بوسه ای داغتر از بوسه خورشید جنوب

ای بسا در پی آن هدیه كه زیبنده توست

در دل كوچه و بازار شدم سرگردان

عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هدیه كنم

پیكری را كه در آن شعله كشد شوق نهان

چو در آئینه نگه كردم، دیدم افسوس

جلوه روی مرا هجر تو كاهش بخشید

دست بر دامن خورشید زدم تا بر من

عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید

حالیا ... این منم این آتش جانسوز منم

ای امید دل دیوانه اندوه نواز

بازوان را بگشا تا كه عیانت سازم

چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 11:28
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ