دیروز آن مرد آمد ، آن مرد با اسب آمد ، گفت : ضعیفه غذا حاضر اسـت ؟؟ امروز آن مرد آمد، آن مرد با پراید آمد ، گفت : عشقـم غذا حاضره ؟ فردا آن مرد می آید، آن مرد با پیشبند میاید ، میگوید : عجقم غذا چی درسـت کنم !؟
خوبم …! باور کنید …؛ اشک ها را ریختہ ام … غصہ ها را خورده ام …؛ نبودن ها را شمرده ام …؛ این روزها کہ مے گذرد … خالے ام …؛ خالے ام از خشم، دلتنگے، نفرت …؛ و حتے از عشق …! خالے ام از احـســاس …