♥ نگار ♥
لبهای پوسیده روی فنجان
تب هذیان زده و نبض خواب الود...
و شعری یخ زده روی کاغذ...
اصلا
هوا زرد میشود
سرد میشود
و درد در هوای من می پیچد
نه صبح می بارد
و نه شب چکه میکند
من سودا زده، بی سامانم...!!!
می فهمی؟؟؟!!!
در کافه تنهایی
قهوه ی تلخ نبودنتلبهای پوسیده روی فنجان
تب هذیان زده و نبض خواب الود...
و شعری یخ زده روی کاغذ...
اصلا
هوا زرد میشود
سرد میشود
و درد در هوای من می پیچد
نه صبح می بارد
و نه شب چکه میکند
من سودا زده، بی سامانم...!!!
می فهمی؟؟؟!!!













