تا زمانی که حدود رو رعایت می کنی دوستمی دوستت دارم در غیر این صورت بد عصبی میشم.به ضرر خودته

امتياز پروفايل

[بروز رساني]
+98

آخرين امتاز دهنده:

امتياز براي فعاليت

مشخصات

موارد دیگر
آفلاين مي باشد!
بازديد توسط کاربران سايت » 105162
♥ نگار ♥
23225 پست
زن - متاهل
1371-09-06
حالت من: شاد
ليسانس
خانوم خونه
ايران - تهران
با همسر
فراري
نميکشم
دانشگاه آزاد اسلامي واحد تهران شرق
شیمی محض
خانواده ام،همسرم.دوستانم(مجازی و حقیقی)
از این خوشگلا
از اون ماشینا
N_negaram@yahoo.com
9092301202

اينها را ايگنور کرده است

توسط اين کاربران ايگنور شده است

دوستان

(220 کاربر)

آخرین بازدیدکنندگان

گروه ها

(43 گروه)
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/04/20 - 13:11
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/04/20 - 13:09
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/04/20 - 13:08
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/04/20 - 13:07
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
طرف فامیلیش "خبردار" بوده! میره سربازی، هر وقت فرمانده میگفته:
خبردار
یارو دست بلند میکرد میگفته: حاضر قربان!
فرمانده هم بهش میگفته:
احمق با تو نبودم! یعنی صاف بایست!
یه روز یک هیأت نظامی قرار شد بیان بازدید!
فرمانده پیش خودش فکر کرد که این سربازه آبروشو میبره به همین خاطر بهش یک ماه مرخصی داد.
وقتی هیأت بازدید کننده اومدند فرمانده بلند گفت: خبردار
همه سربازا داد زدند: رفته مرخصی قربان
دیدگاه  •   •   •  1393/04/20 - 13:05
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
میدونید چرا لب گوسفند تو كله پاچه نیست ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خدایییش اگه بود روت میشد به كله پاچه فروش بگی آقا یه لب بده ؟؟؟
دیدگاه  •   •   •  1393/04/20 - 13:03
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
" چگونه پیدایت کنم ؟
وقتی به یاد نمی آورم
چگونه گُمت کرده ام ...! "
دیدگاه  •   •   •  1393/04/20 - 13:00
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
به سلامتیه نسل من که خسته شد از بس
دزدکی دوست داشت...
دزدکی زنگ زد...
دزدکی زیر پتو اس م اس بازی کرد...
دزدکی عاشق شد...
دزدکی بوسید...
دزدکی حرف زد...
دزدکی در آغوش گرفت...
دزدکی عشق بازی کرد...
و دزدکی اشک ریخت...
دیدگاه  •   •   •  1393/04/20 - 12:58
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
پدر مسن همراه پسرش در اتوبوس نشسته بودند که کنار آنها یک زوج جوان بود. اتوبوس که حرکت کرد پسر 25ساله رو به پدرش کرد و گفت: ببین پدر درخت ها با ما حرکت میکنند!
زوج جوان کنجکاو شدند که جوان چرا اینطوریه. بعد از مدتی دوباره پسر رو به پدرش کردو گفت: پدر خانه هاهم با ما حرکت میکنند!
زوج جوان بسیار کنجکاو بودند که پسر دست خود را از پنجره بیرون برد و قطره ای باران رو دستش چکید. بعد رو به پدرش کردو گفت: پدر باران روی دست من چکید و پدر لبخندی به او زد!
زوج جوان که دیگر طاقت نداشتند رو به پدر کردندو گفتند: آیا پسر شما تازه بینایی خود را بدست اورده ؟؟؟
پدر گفت نه اون مال فیلماس! !!
پسر من واقعا اسکله :|=))
دیدگاه  •   •   •  1393/04/20 - 12:50
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
آیا از پست های من راضی نیستید ؟
آیا از من خسته شده اید ؟
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
سرتان را به نزدیکترین دیوار بکوبید :|
همینه که هست :
دیدگاه  •   •   •  1393/04/20 - 12:46
+1