گفتمش نقاش را از غربت زهرا بکش :
گریه کرد و با قلم یک چادر خاکی کشید :
گفتمش پس غربت زهرا کجای این نقش بود ؟؟؟
ناله کرد و زیر چادر غنچه پرپر کشید
گاه گاهي به يادت غزلي مي خوانمتا نگويي که دلم غافل از آن عهد و وفاستخوب رويان همه گر بادل من خوب شوندخوبِ من، با همه خوبان, حساب توجداست!
پرستو ها چرا پرواز کردید جدایی را شما آغاز کردید خوشا آنانکه دلداری ندارند به عشقو عاشقی کاری ندارند خداحافظ برای تو رهایی برای من فقط درد جدایی خداحافظ برای تو چه آسان ولی قلبم ز واژه اش چه سوزان