یکی بود ... یکی نبود
دسته:گوناگون
57 کاربر

2820 پست

       
شاعر از کوچه ی مهتاب گذشت،
لیک شعری نسرود،
نه که معشوقه نداشت،نه که سرگشته نبود،
مدتی بود دگر کوچه ی مهتاب خیابان شده بود

امتیاز به گروه

[بروز رساني]

آخرين امتاز دهنده:


کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

یکی بود ... یکی نبود

گروه عمومی · گوناگون· 57 کاربر · 2820 پست
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

شکست عهد من و گفت هرچه بود گذشت
به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت
بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید
بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت

دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 22:19
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

بگو با چشمهای منتظر به در که  می آیی        
 تو از پشت هزاران لحظه های رفته تا امروز بگو با من          
بگو ای اشک همیشه چشمانم که می آیی          
دوباره مرهمی با رستمهای مهربان خود          
نهی بر زخمهای سینه ام ، این سینۀپرسوز بگو با من          
تو ای تنها نیاز دستهای خالی و سردم
       
 بخوان از انتهای طاقت و صبرم که من دیگر تو را در امتداد انزوای خویش گم کردم بگو با من که می آیی                            
بگو با من که می آیی ، بگو

دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 22:17
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
شما بدون تسلط بر خود نمی توانید فاتح دیگران باشید. 
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 22:16
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

ایستاده مردن بهتر از زانو زده زیستن است .  

دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 22:15
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

محبت را به هیچ چیز تشبیه نتوان کرد زیرا که هیچ چیز دقیق تر و لطیف تر از محبت نیست.  

دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 22:14
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

غربت آن نیست که تنها باشی، فارغ از فتنه ی فردا باشی

 غربت آن است که چون قطره ی آب، در پی دریا باشی

 غربت آن است که مثل من و دل، در میان همه کس یکه و تنها باشی

دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 22:13
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

وقتی شبانگاه به درون سرچشمه های آب غوطه ور میگردد دهکده ام در میان فام هایی گنگ ناپدید میشود. از دور دست ها بخاطر میآورم غور غور قورباغه ها را نور ماه را، گریه های غمناک جیرجیرک را. زمین ها ناقوس های کلیسای وسپر را میبلعند اما من از صدای آن ناقوس ها مرده ام. ای غریبه، از بازگشت محبت آمیزم از کوهستان ها نترس من روح ِ عشق هستم از سواحل دریاهای دور دست به خانه بازگشته ام.

دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 22:12
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

ز خاک آفریدت خداوندِ پاک . پس ای بنده! افتادگی کن چو خاک حریص و جهانسوز و سرکش مباش . ز خاک آفریدنت ، آتش مباش چو گردن کشید آتش ِ هولناک . به بیچارگی تن بینداخت خاک چو آن سرفرازی نمود ، این کمی . از آن ، دیو کردند ، از این ، آدمی.

دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 22:11
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم،
باورکن من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم-کودکانه و ساده و روستایی
من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم ،مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک

دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 19:39
+4
xroyal54
xroyal54
در زندگي مثل يك تمبر باش.
به يك هدف بچسب و آنرا به مقصد برسان
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 16:07
+8
-1